header image

جفای تاریخی در حق محمدرضا شاه

Posted by: کوشان | آبان ۲۴, ۱۳۹۰ | No Comment |

 

کمتر شخصیت سیاسی و تاریخی به اندازه محمدرضا شاه پهلوی مورد حملات لفظی و داوری های غیرمنصفانه قرار گرفته و کمتر دیده ام درباره او به دور از بغض، قضاوتی همه جانبه و متعادل انجام شود. به دلایل گوناگونی محمدرضا شاه از جمله شخصیت های تاریخی است که با وجود پاره ای کوتاهی ها و اشتباهات می توان «در مجموع» کارنامه او را در عملکرد سیاسی اش موفق ارزیابی کرد. به نظر من محمدرضا شاه از چند طرف مورد جفا واقع شده: – از سوی کسانی که من آن ها روشنفکران چپ گرا و دهه چهلی (که هنوز هم دهه چهلی هستند) می دانم. این دسته با نادیده گرفتن دستاوردهای اقتصادی و صنعتی، عمده خدمات حکومت محمدرضا شاه در زمینه های اقتصادی را نادیده می گیرند.

خدماتی مانند الغاء نظام ارباب و رعیتی، شخصیت دادن به دهقانان، توجه خاص به کشاورزی و زمیندار کردن کشاورزان، سهیم کردن کارگران در سود کارخانه، اشتغال نسبتا کامل، انعقاد قرار داد با بهترین شرکت های خارجی، رشد و توسعه صنعت نفت، فراهم نمودن بستر رشد بورژوازی و ایجاد طبقه متوسط اقتصادی، وجود امنیت سرمایه گذاری و تشکیل سرمایه ثابت توسط صنعتگران برجسته عصر پهلوی، رشد شبکه آب و فاضلاب، ارتقاء سطح بهداشت و ریشه کنی برخی بیماری های واگیردار، نرخ پایین تورم و مسائلی نظیر این: – حملات لفظی از سوی نیروهای مذهبی که وجود معنویت و اسلام سنتی در دوره محمدرضا شاه را نادیده می گیرند. امروز کمتر کسی مشاهده می شود که به این نکته اذعان نداشته باشد که دینداری در دوره شاه بسیار با کیفیت تر و خالصانه تر از دوره جمهوری اسلامی بود. برخلاف امروز به دلیل این که دین دولتی نشده بود آفت هایی نظیر «ریاکاری سالوسانه مذهبی» یا «سوء استفاده از نام خدا برای کشتن مخالف» وجود نداشت. – شاید بیشترین حملات غیرمنصفانه متعلق به گرایش های چپ سیاسی ایران باشد. اینان همواره حکومت پهلوی را به آلت دست استعمار بودن و گرایش غربی داشتن متهم می کنند. در حالی که اگر مروری خیلی کوتاه به دیپلماسی نظام پهلوی داشته باشیم، شاید به جرات بتوان آن را «دوران موفق» دیپلماسی ایران نام داد.

در حالی که در ادوار گذشته تاریخ ایران به ویژه در دوره قاجار بخش های وسیعی از خاک ایران جدا شد، ملاحظه می کنیم چه در دوران رضاشاه و چه فرزندش از مرزهای ایران به شدت مراقبت به عمل آمد و حتا سه جزیره تنب کوچک و بزرگ و ابوموسی به خاک کشور ملحق گردید تا حدی که امروز بسیاری از تئوریسین های علوم سیاسی اعتقاد دارند به دلیل موقعیت استراتژیک این سه جزیره و نزدیکی آن ها به تنگه هرمز ایران از قدرت خاصی در این زمینه برخوردار است. نمونه دیگر موفقیت دیپلماسی عصر پهلوی قرارداد ۱۹۷۵ الجزایر با عراق است که برای نخستین بار مرزهای غربی ایران تثبیت شد و حتا در دوران جمهوری اسلامی نیز مورد استناد وزارت خارجه این رژیم است. نمونه دیگر دوراندیشی شاه فقید خرید اسلحه های مدرن برای کشور بود چرا که او به خوبی متوجه برخی خصومت های همسایگان ایران بود و همگان دیدند که در جنگ هشت ساله از اسلحه های خریداری شده چه قدر استفاده شد تا جایی که هاشمی رفسنجانی روزی اعتراف کرد اگر هواپیماهای F-14 را نداشتیم در زمینه هوایی کشور از عراق شکست می خورد. نمونه دیگر دیپلماسی موفق شاه ایجاد توازن بین قدرت های آن روزگار بود تا حدی که ایران تقریبا با اکثر کشورهای جهان رابطه ای مبتنی بر«احترام متقابل» داشت و عملا به عنوان یک کشور امنیت بخش به خاورمیانه نگاه می شد.

اتفاقا برخلاف نظر چپ ها گرایش محمدرضا شاه به غرب بسیار درست و منطقی بود زیرا چه از نظر پیشرفت های سیاسی و چه به لحاظ تکنولوژیک رابطه با غرب بسیار پر منفعت تر از رابطه با شرق است که حتا در زمینه انرژی هسته ای ایران آن دوره به صورت«عادی» با «بستن قرارداد» با بهترین شرکت های هسته ای مانند زیمنس آلمان و «بدون جنجال آفرینی» که نشانگر استفاده از مزایای انرژی اتمی منطبق بر منافع ملی در زمان پهلوی است. به طور کلی دنیا به ایران عصر پهلوی «اعتماد» داشت زیرا ایران خود بازیگری «نظم بخش» به خاورمیانه بود. – از مهم ترین ویژگی های دوره محمد رضا شاه این است که با وجود توسعه نیافتگی سیاسی از نظر رشد فرهنگی شاهد رشد کشور در زمینه ادبیات (داستان کوتاه، رمان، شعر)،هنر (رشد موسیقی، معماری و تئاتر). ملی گرایی (افتخار به تاریخ باستانی ایران و آبرو داشتن ایرانی ها در سراسر جهان) بودیم و نکته جالب تر این که تقریبا هیچ فعال هنری و فرهنگی به خاطر فضای سیاسی از کشور فرار نکرده بود.

عمده فعالان زنان و فمینیست های دو آتشه نیز کمتر به آزادی نسبی زنان و اعطای حق رای به زنان و دادگاه های مدرن خانواده و نبود مجازات هایی مانند سنگسار درعصر پهلوی اشاره می کنند گمان می کنم کسانی که دو پادشاه پهلوی را از دریچه تنگ عقاید خودشان می بینند و کل ارزش های آن دوره را که من مکتب پهلویسم می نامم مخدوش می کنند به خود و تاریخ ایران ظلم می کنند. مکتب پهلویسم چهار شاخص عمده دارد: نخست ناسیونالیسم و گرایش پهلوی ها به تاریخ ایران باستان و احترام به انگاره ها و ارزش های ملی. دوم سکولاریسم که در زمینه قضایی و فرهنگی تا حد زیادی محقق شده بود. سوم مدرنیسم که گرایش پهلوی ها به مدرن سازی و صنعتی کردن ایران است. چهارم دیپلماسی منافع ملی محور که باعث احترام داشتن ایرانی ها در جهان و اهمیت داشتن ایران به عنوان یک بازیگر مهم خاورمیانه شده بود. پهلویسم حکومت نیست بلکه یک «روش و بینش» فرهنگی و اجتماعی است که حتا امروز در جنگ فکری با بنیادگرایان اسلامی می تواند مورد استفاده قرار گیرد. من به عنوان یک جوان ایرانی معتقدم نگاه نسل گذشته ایران به پهلوی ها نه تنها غلط بود بلکه باعث شد کشور ایران در این دوره که اکثر کشورها به سمت توسعه پیش می روند دچار عقب ماندگی فرهنگی و اقتصادی و گرفتار حکومت شوم مذهبی شود. آری، محمدرضا شاه پهلوی مدتی است به تاریخ پیوسته ولی مکتب پهلویسم همچنان می تواند راهگشای آینده ما باشد.

 

کوروش از تهران منبع:کیهان آنلاین /http://www.kayhanpublishing.uk.com/

under: Uncategorized

چرا بختیار نمی توانست استعفا بدهد؟

Posted by: کوشان | آبان ۱۹, ۱۳۹۰ | No Comment |

لادن برمند

برگرفته از سایت بی بی سی فارسی

 

تحلیل پدیده انقلاب برای نسلی که در وقوع آن نقش داشته و تبعات شدید آن را متحمل شده، چالشی ذهنی، روحی و اخلاقی به همراه دارد. از نظر ذهنی، تحلیلگر باید خود را از نفوذ پیشداوری های حاکم بر افکار عمومی دوره مورد نظرش برهاند و با واقعه طوری برخورد کند که انگار بار اول است که از آن آگاه می شود.

از نظر روحی نگاه تحلیلگر باید عاری از احساسات در مورد نقش آفرینان واقعه باشد و این کار ساده ای نیست؛ زیرا انقلاب زندگی تک تک اعضای یک جامعه را آن چنان دگرگون می کند که مشکل می توان نسبت به عاملان آن بی تفاوت ماند.

و بالاخره، سومین چالش، چالشی است اخلاقی؛ زیرا انقلاب ایران برخلاف آنچه در انقلاب های فرانسه و شوروی افسانه و اسطوره بود، واقعا پیامد یک حرکت عمومی بود که میلیون ها شهروند در آن نقش موثر داشتند، و اعضای جامعه هر کدام به نوبه خود مسئولیت سیاسی و اخلاقی اتفاقات آن دوره را به عهده دارند. بنابراین، تحلیلگر خواه ناخواه عملکرد خود را نیز به نقد می کشد و باید شجاعت رویارویی با مسئولیت خویش را داشته باشد تا نقد و تحلیل یک واقعه تاریخی محدود به یک توجیه مبتذل مواضع شخصی نگردد.

من نیز به عنوان عضوی از نسل انقلاب از رویارویی با این چالش سه گانه مصون نیستم و از نظر اخلاقی لازم می دانم که موقعیت شخصی خویش را در دوران انقلاب به اطلاع خواننده این مطلب برسانم.

اگر امروز در این نوشته به عنوان کارشناس تاریخ سیاسی به مسئله استعفای دکتر بختیار می پردازم، دیروز از پیروان او بودم و از بدو ورودش به فرانسه در تابستان ١٣۵٨ در سازمان دانشجویان نهضت مقاومت ملی در رابطه با مسائل حقوق بشر فعالیت می کردم.

پیش از آن نیز دکتر بختیار از دوستان پدرم بود و در خانواده ما سخت مورد احترام. اگر به خاطرات کودکی رجوع کنم هنوز طنین صدای مادرم را می شنوم که دخترک نحیف و لرزانی را توصیف می کرد که به دیدار پدر در زندان رفته و مادرم آنجا با او روبه رو شده بود. آن دخترک “ویویان بختیار”، دختر شاپور بختیار بود. این تعلق خاطر دیرینه و عمیق و رابطه عاطفی با دکتر بختیار جزیی از یک شبکه دوستی بین طرفداران دکتر مصدق بود. در آن شبکه شخصیت های دیگری نیز چون داریوش فروهر و یا ابوالحسن بنی صدر بودند که راه دیگری برگزیدند. چهره آیت الله خمینی نیز نا آشنا نبود و در خانه از او به عنوان یک روحانی مبارز با احترام یاد می شد.

در همان دوران تصادفاً به کتاب “ولایت فقیه” آیت الله خمینی دست یافتم و پس از خواندن آن با نگرانی در موردش با آقای بنی صدر صحبت کردم؛ او معتقد بود که نظر آقای خمینی در این باب متحول شده است. 

در سال ١٣۵٧، هنگامی که آیت الله خمینی وارد پاریس شد، در پاریس دانشجو بودم و گهگاه مقاله ای از مطبوعات فرانسه را به فارسی ترجمه می کردم، از جمله مقاله ماکسیم رودنسون، اسلام شناس سرشناس فرانسه، علیه مفهوم جمهوری اسلامی در روزنامه لوموند.

آقای بنی صدر این ترجمه ها را همراه با مجموعه ای از مقالات دیگر برای آیت الله خمینی به نوفل لوشاتو می برد. در همان دوران تصادفاً به کتاب “ولایت فقیه” آیت الله خمینی دست یافتم و پس از خواندن آن با نگرانی در موردش با آقای بنی صدر صحبت کردم؛ او معتقد بود که نظر آقای خمینی در این باب متحول شده است.

برای حصول اطمینان چند سوال در مورد مبانی هیئت سیاسی بر روی کاغذی نوشته و از آقای بنی صدر خواهش کردم که ترتیبی بدهد بتوانم از آقای خمینی پاسخ سؤالاتم را دریافت کنم. روزهای آخر سکونت آیت الله خمینی در فرانسه بود، آقای بنی صدر قرار ملاقاتی برای تعدادی از جوانان و نزدیکانش گرفت و قرار بر این شد که سؤال‌ها را از پیش به آقای خمینی بدهند تا در ملاقات پاسخ آنها را دریافت کنیم. چند دقیقه قبل از ملاقات، داماد آیت الله خمینی به جمع بازدید کنندگان پیوست و سؤال‌ها را به من باز پس داد و گفت:”آقا به این سؤال‌ها پاسخ نخواهند داد.” پرسیدم:”چرا؟”گفت:”الان وقت آن نرسیده.”

پدرم، عبدالرحمن برومند، از آیت الله خمینی پیامی برای دکتر بختیار گرفته بود مبنی بر اینکه وی با شخص دکتر بختیار مخالفتی ندارد، اگرچه می داند که او فردی مذهبی نیست، ولی در صورت استعفا می تواند به خدمتش به مملکت ادامه دهد.

از آن روز من از آن جمع فاصله گرفتم. چند روز بعد آیت الله خمینی به ایران بازگشت و یک هفته بعد من نیز برای تحقیق در باره انقلاب به ایران رفتم. دو روز بعد دولت شاپور بختیار سرنگون شد.

در آن لحظات هنوز ماهیت رژیم آیت الله خمینی و طرحی که در پی انجامش بود کاملاً روشن نبود و گو اینکه کتاب ولایت فقیه شدیداً مرا به شک انداخته بود، انتخاب مهدی بازرگان، دوست و همرزم شاپور بختیار در نهضت مقاومت ملی، به عنوان نخست وزیر علی رغم گرایش‌های شدید مذهبی اش، نشانه اصرار آقای خمینی بر ولایت فقیه نبود.

به همین دلیل، روزهای قبل از ٢٢ بهمن، مسئله ای که ذهن مرا به خود مشغول می کرد این بود که چرا بختیار و خمینی به یک راه حل مسالمت آمیز نمی رسند و غیر مسئولانه سرنوشت مملکت را به خطر می اندازند؟

مزیت آشنایی دور و نزدیک با بسیاری از عوامل اصلی حرکت انقلابی این بود که جنگ تبلیغاتی که در آن هنگام علیه دکتر بختیار به راه افتاده بود، در نگرش من به اوضاع تأثیری نداشت. معرفی شاپور بختیار به عنوان “نوکر بی اختیار” و “عامل بیگانه”، که در اذهان عمومی دلیل اصلی عدم تمایل آیت الله خمینی به مذاکره با او بود، برای من برهانی کاذب بود و می دانستم که اگر همگان فریب کارزار تهمت و افترا علیه آقای بختیار را می خورند، آیت الله خمینی و عواملش به ویژه نخست وزیر انتصابی او، از آن جمله نبودند و نیک می دانستند که او نه عامل نظام آریامهری است و نه سرسپرده بیگانه.

پدرم، عبدالرحمن برومند، از آیت الله خمینی پیامی برای دکتر بختیار گرفته بود مبنی بر اینکه وی با شخص دکتر بختیار مخالفتی ندارد، اگرچه می داند که او فردی مذهبی نیست، ولی در صورت استعفا می تواند به خدمتش به مملکت ادامه دهد.

از سوی دیگر، شاپور بختیار نیز خصومت شخصی با آیت الله خمینی نداشت به همین دلیل مقاومت وی در مقابل خمینی و عدم استعفای او برای من معما شده بود.

بعضی از همرزمان سابق دکتر بختیار سرسختی او را حمل بر جاه طلبی او می کردند و علاقه اش به مقام. این نیز دلیل قانع کننده ای نبود، و آنان که از دیر زمان با زندگی او آشنایی داشتند، زندان رفتنش را به یاد داشتند، می دانستند که او برای معتقدات سیاسی خود نه فقط جاه و مقام بلکه زندگی حرفه ای و خانوادگیش را فدا کرده است. بی تردید بختیار مردی نبود که به سن ۶۰ سالگی یک عمر اعتبار سیاسی و اخلاقیش را قربانی سمتی پر خطر و مقامی متزلزل کند که آماج حمله عمومی بود و برای او جز گرفتاری حاصلی نداشت.

تضاد خمینی و بختیار نه چندان در قبول نخست وزیری که در عدم استعفای او متبلور شد. آقای بختیار برای مقاومتش در مقابل آیت الله خمینی دلیل موجهی داشت، آن قدر موجه که به خاطر آن نه تنها سرمایه سیاسی بلکه جانش را در گرو آن گذاشت. اما ذات و ماهیت این دلیل برای من مجهول بود و نمی فهمیدم چرا او استعفا نمی دهد؛ همان طور که نمی فهمیدم چرا آقای خمینی این‌چنین بر استعفای او مصر است. این لجاجت دوجانبه به این دلیل حیرت انگیز بود که هم آیت الله خمینی و هم دکتر بختیار می دانستند که انتقال قدرت سیاسی چه از طریق شورش صورت بگیرد و چه از راه انتخابات، آیت الله خمینی برنده این بازی خواهد بود.

رویارویی سیاسی دوران صدارت دکتر بختیار سه قطب داشت: آیت الله خمینی و طرفداران حکومت توتالیتر که می توان نیروهای چپ انقلابی مخالف با دموکراسی لیبرال را بخشی از آن شمرد؛ شاپور بختیار که به دفاع از قانون اساسی مشروطه برخاسته بود؛ و نیروهای ملی و روشنفکران مستقل که آنان نیز در این مشاجره ناخودآگاه به نیروهای توتالیتر پیوستند.

آیت الله خمینی و یارانش بدین امر حتی بیشتر از دکتر بختیار واقف بودند، زیرا در همان دوران کشمکش با شاپور بختیار، از طریق شخصیت های نهضت آزادی ایران، مشغول مذاکره با سفیر آمریکا بودند که تمام کوشش خود را، بدون اطلاع نخست وزیر، متوجه ترغیب ارتش به حمایت از رهبران انقلاب اسلامی کرده بود؛ گزارش‌های سفیر آمریکا به وزرات خارجه این کشور در آن دوران شاهدی است غیر قابل انکار بر حمایت دولت آمریکا از آیت الله خمینی و یارانش و نه از دکتر بختیار.[۱]

تنها در پرتو رویدادهای بعد از سقوط دکتر بختیار بود که اهمیت حیاتی این رویارویی و علت بنیادی مقابله او با آیت الله خمینی و عدم امکان هرگونه سازشی روشن شد. انگار که تاریخ به ملت ایران سی و هفت روز مهلت داد که پس از سی و هفت سال در باره منشاء مشروعیت و اساس هیئت سیاسی، مقوله قانونمندی و حکومت قانون به بحث و گفتگو بپردازد.

برداشتی که شاپور بختیار از صدارت خود و مهاجرت شاه داشت، در یک کلام خلاصه می شد: احیای مشروطه. او در مقابل ملت ایران و در سخنرانیش در مجلس شورای ملی متعهد شد که اجرای قانون اساسی منبعث از انقلاب مشروطه را تضمین کند.

رفتن شاه در این چشم انداز اهمیت سمبولیک داشت و به مثابه حذف سیاسی عاملی بود که نظام پارلمانی کثرت گرا را مبدل به استبداد تک حزبی کرده بود. او فکر می کرد که با رفتن شاه، هم عامل اصلی نقض قانون اساسی از صحنۀ شطرنج سیاسی مملکت حذف می شود و هم آیت الله خمینی از سوء استفاده از شعار “شاه باید برود” که حیات سیاسی و اقتصادی مملکت را مختل کرده بود، محروم خواهد شد.

رویارویی سیاسی دوران صدارت دکتر بختیار سه قطب داشت: آیت الله خمینی و طرفداران حکومت توتالیتر که می توان نیروهای چپ انقلابی مخالف با دموکراسی لیبرال را بخشی از آن شمرد؛ شاپور بختیار که به دفاع از قانون اساسی مشروطه برخاسته بود؛ و نیروهای ملی و روشنفکران مستقل که آنان نیز در این مشاجره ناخودآگاه به نیروهای توتالیتر پیوستند.

پاسخ منفی آیت الله خمینی و یارانش از یک سو و چپ انقلابی لنینیست ایران از سوی دیگر پاسخی سازگار با آرمان ها و طرح سیاسی مورد نظرشان بود. “ضد امپریالیستی” بودن آقای خمینی دلیل اصلی حمایت سازمان های چپ از انقلاب اسلامی بود. اگر با گفتمان سیاسی اتحاد جماهیر شوروی در دو دهه شصت و هفتاد میلادی آشنا باشیم، می دانیم که “وابستگی به امپریالسیم جهانخوار غرب” معنایش همسویی اید‌ئولوژیک با دموکراسی لیبرال غربی را نیز در بر می‌گرفت.

و اگر به منازعات دکتر بختیار و مخالفان انقلابی اش در آن دوران توجه کنیم، او مکرر به دموکراسی و اصول دموکراسی ارجاع می‌کند و آ‌نها به انقلاب و ضد امپریالیسم.

روز ٢١ بهمن ماه روزنامه آیندگان دو مصاحبه با دکتر بختیار و مهندس بازرگان منتشر کرد که خلاصه کاملی از مشکل سیاسی- فرهنگی درون نیروهای ملی را به دست می‌دهد. این شماره آیندگان یک سند مهم در تاریخ ایران به شمار می رود.

حرکت همسوی طرفداران نظام های انقلابی توتالیتر علیه دولت دکتر بختیار ناشی از دشمنی سنتی توتالیتاریسم با سوسیال دموکراسی است و تابع منطقی اید‌ئولوژی حاکم بر اذهان آنها. آنچه مسئله آفرین است و باید در آن به دقت تأمل کرد، واکنش ملیون ایران و روشنفکران مستقل این کشور است.

با مرور مقالات و بیانیه های شخصیت ها و سازمان های سیاسی ملی در بهمن ماه ١٣۵٧، می توان یک اصل مشخص را در آنها اساس مخالفت ملیون با شاپور بختیار شناخت. این اصل به اشکال مختلف بیان شد، و آقای بختیار بدان پاسخ داد. روز ٢١ بهمن ماه روزنامه آیندگان دو مصاحبه با دکتر بختیار و مهندس بازرگان منتشر کرد که خلاصه کاملی از مشکل سیاسی- فرهنگی درون نیروهای ملی را به دست می‌دهد. این شماره آیندگان یک سند مهم در تاریخ ایران به شمار می رود.

دو رجل ملی، از دو جایگاه سیاسی مشخص، یکی با تکیه بر قانون اساسی حکومت مشروطه و به فرمان پادشاه، و دیگری با تکیه بر اراده ملت که در فرمان آیت الله خمینی متبلور شده بود، در پیشگاه تاریخ به دفاع از مشروعیت سیاسی مقامشان و اثبات عدم مشروعیت رقیب پرداختند. دلیل اصلی طرد بختیار در گفتار سیاسی بازرگان به وضوح مشهود است.

او در این مورد گفت: “اختلاف اینجاست، اشکال اینجاست، مگر قانون اساسی زاییده انقلاب مشروطیت و معرف اراده ملت نیست؟ ملت آمده به شاه گفته است که آقا آنچه که ادعا می کنی موهبتی است الهی که از مردم، از ناحیه ملت به شاه واگذار می شود، خوب ما این موهبت را و این واگذاری را پس گرفتیم… آخر این چطور دکتر در حقوق است و آزادیخواه، هزار بار مردم این مملکت این قانون اساسی را با آن زوائدش نفی کردند، لعنت کردند، طرد کردند، پاره پاره کردند حالا ایشون می خواهد این را زنده کند…”

این جوهره برهان مهندس بازرگان و به طور کلی اکثر ملیون در رد ادعای دکتر بختیار در مورد مشروعیت ملی صدارتش بود.

علاوه بر آن، عدم مشروعیت ملی پادشاه به علت نقض مستمر قانون اساسی، و عدم مشروطیت مجلسین به این علت که نمایندگانشان منتخبین واقعی ملت نبودند، از دیگر ادله ای بود که در رد مشروعیت ملی دکتر بختیار ارئه می شد.

استدلال مخالفان آقای بختیار بر یک فرض مسلم، یا قیاس منطقی بنا شده بود، و آن اینکه اراده ملی در مخالفت با نظام مشروطه بیان شده و تجلی‌گاه خود را در وجود و اراده آیت الله خمینی یافته است.

به همین دلیل، مهندس بازرگان انتصاب خود توسط آیت الله خمینی را منشاء مشروعیت مقامش شمرد و نیز به همین دلیل بود که رهبر جبهه ملی، کریم سنجابی هرگونه راه حل سیاسی را مشروط به رضایت آیت الله خمینی اعلام کرد و استقلال سیاسی جبهه ملی ایران را در نهضت اسلامی به رهبری آیت الله خمینی رسماً منحل کردد و قانون اساسی را باطل شناخت.

برخلاف آنچه دوستان سابقش می پنداشتند، شاپور بختیار مشروعیت خود را صرفاً مبتنی بر فرمان پادشاه و یا رأی اعتماد مجلسینی که نمایندگانشان در انتخابات تقلبی تعیین شده بودند نمی دانست. استدلال او از نظر سیاسی و فلسفی عمیق تر از این بود که به رأی اعتماد نمایندگانی ارجاع کند که جایگاه خود را مدیون انتخابات غیر آزاد بودند.

مهدی بازرگان و آیت الله خمینیمهندس بازرگان انتصاب خود توسط آیت الله خمینی را منشاء مشروعیت مقامش شمرد 

او می گفت: “افرادی را می شناسم که تا دیروز طرفدار جدی قانون اساسی بودند و امروز آن را منسوخ می دانند غافل از اینکه قانون گناهی نکرده، بلکه مجریان آن گناهکار بوده اند… قانون اساسی که شما و من را به اینجا آورده و به آن گرانی تمام شده، برای آن مجاهدت ها شده، حالا باطل شده؟ چه کسی باطل کرده است؟ چگونه مصدق و بقیه نخست وزیر شدند و فرمان آنها صحیح بود، ولی فرمان من غلط بود… وقتی گفتیم رو به دموکراسی می رویم، مقصود این بود که باید با آزادی همراه باشد نه با آزادی یک عده، وقتی صحبت از قانون اساسی می کنیم صحبت از اجرای صحیح قانون اساسی می کنیم.”[۲]

در واقع، دکتر بختیار مشروعیت حکومت موقت خود را ناشی از اجرای مو به موی قانون اساسی می دانست، که خود حاصل اعمال حاکمیت ملی در انقلاب مشروطه بود، و نه از فرمان شاه. چون قانون اساسی تجلی و معرف اراده ملت بود، تمکین در مقابل این اراده، یعنی اجرای قانون اساسی، منشاء مشروعیت سیاسی حکومت شاپور بختیار بود.

موضع آقای بختیار این بود که تا انتخابات آزاد صورت نگیرد، اراده ملی تجلی‌گاه خود را نخواهد یافت. از نظر او، تنها در چاچوب انتخابات آزاد است که خواست ملت مشخص شده و می بایست “خواه ناخواه” بدان گردن نهاد. به عبارت دیگر برای دکتر بختیار تظاهرات خیابانی و ابراز نارضایی مردم نمی تواند جایگزین انتخابات آزاد باشد و تا آن زمان، تنها مشروعیت عملکرد سیاسی ناشی از اجرای قانون اساسی، به عنوان تجلی‌گاه تاریخی اراده ملی، و احترام به مفاد اعلامیه جهانی حقوق بشر، که ابعاد غیر دموکراتیک قانون اساسی را خنثی می کرد، خواهد بود.

او در بخشی دیگر از مصاحبه مطبوعاتی خود گفت:”آقای بازرگان نیز قبلاً طرفدار قانون اساسی بود به شرطی که بعضی اصلاحات در آن صورت گیرد، و آیت الله خمینی نیز پانزده سال پیش (طی تلگرامی کاملاً روشن) از وزیر دربار خواست تا قانون اساسی اجرا شود و هرنوع لغو مفاد قانون اساسی را نوعی جنایت می دانست. این تلگرام وجود دارد. ولی بیچارگی من اینست که از قانون دفاع کرده ام. بختیار در مورد دموکراسی گفت من انتخابات را انجام خواهم داد. تصمیم با مردم است. مردمی که به وسیله وسایل ارتباط جمعی روشن و آگاه شده باشند و بدانند چه می خواهند. وقتی مردم رأی بدهند و آراء خود را در صندوق ها بریزند به آن احترام خواهم گذاشت، اما آوردن مردم در خیابان ها مطلب دیگری است. آنها دست به تظاهراتی می زنند و شعارهایی می دهند که حتی به طور صحیح معنی آن را نمی دانند.”[۳]

در واقع منشاء تنش بین شاپور بختیار و برخی از مخالفانش در تعریف ملت و اراده ملت و تجلی‌گاه آن بود. برای دکتر بختیار رأی اکثریت، در شرایطی دموکراتیک و آرام، با آزادی کامل احزاب و مطبوعات، بستر شکل گیری اراده ملی بود؛ در حالی که اکثریت ملی گرایان ایران تحت نفوذ خلق گرایی چپ (پوپولیسم)، تظاهرات خیابانی را تجلی‌گاه اراده ملی شناختند و با تکیه بر آن و شعارهای تظاهر کنندگان در حمایت از آیت الله خمینی، پیش از انجام هرگونه بحث آرام سیاسی و ارائه برنامه حکومتی در محیطی آزاد، آرام و خالی از رعب و وحشت، اراده وی را اراده ملت شناختند و در مقابل او سر تعظیم فرود آوردند.

این خطای باصره، در اطلاعیه هیئت اجرایی جبهه ملی ایران در مورد سفر رهبر این جبهه به فرانسه و ملاقاتش با آقای خمینی به وضوح دیده می شود: “لازم به یادآوری می‌باشد که آقای دکتر سنجابی پیشنهاد خاصی به حضرت آیت الله العظمی خمینی نخواهند داد و به طور کلی جبهه ملی ایران، این اجازه را به خود نمی دهد که در موضع گیری های معظم‌له در خط آزادی و استقلال کامل ایران دخالتی بکند. کسب فیض از محضر حضرت آیت الله العظمی خمینی آرزوی قلبی هر انسان مسلمان است که فرصت آن در سفر پاریس نصیب آقای دکتر کریم سنجابی می گردد و خواهند توانست نقطه نظر‌های تعیین کننده و با اهمیت معظم‌له را از نزدیک بشنوند و مراتب احترام و اعتقاد کامل جبهه ملی ایران را به آن مرجع عالیقدر یادآور شوند.”[۴]

جبهه ملی، نهضت آزادی و روشنفکران ایران معنای تظاهرات خیابانی را با انتخابات آزاد یکی گرفتند و با استناد به تظاهرات به پیروی از آیت الله خمینی برخاستند در حالی که جایگاه طبیعی و منطقی شان در سنگر شاپور بختیار بود.

تعجبی نیست که پس از چنین اطلاعیه ای، که همانا استعفای سیاسی جبهه ملی در مقابل اراده آیت الله خمینی بود، تنش بین شاپور بختیار و یارانش در جبهه ملی تشدید شد. در چارچوب اندیشه دموکراتیک هیچ فردی نباید از حق تعیین سرنوشتش و حق دخالت در تصمیم گیری سیاسی به هیچ وجهی محروم شود یا چشم پوشی کند. حال آنکه در این اطلاعیه یکی از نیروهای مهم تاریخی- سیاسی ایران خود را داوطلبانه از حق تصمیم گیری سیاسی محروم می کند. این استعفای تاریخی را رهبران جبهه ملی با استناد به حمایت تظاهرات خیابانی از آیت الله خمینی توجیه کردند.

در واقع جبهه ملی، نهضت آزادی و روشنفکران ایران معنای تظاهرات خیابانی را با انتخابات آزاد یکی گرفتند و با استناد به تظاهرات به پیروی از آیت الله خمینی برخاستند در حالی که جایگاه طبیعی و منطقی شان در سنگر شاپور بختیار بود.

مهندس بازرگان نیز بر اساس تظاهرات خیابانی به نفع آیت الله خمینی او را مظهر اراده ملی شمرد و انتصاب خود را مشروع دانست. در این شرایط موفقیت دکتر بختیار مشروط به تأیید او از طرف آیت الله خمینی بود، چون نیروهای دیگر جامعه رهبری آیت الله خمینی را پذیرفته بودند. در نتیجه می بایست در مورد سرسختی آقای خمینی در مقابل آقای بختیار و احتراز او از هرگونه مذاکره با وی اندیشید و به تحلیل علل آن پرداخت.

سزاست که قضیه استعفای بختیار را، که هرگز بدان گردن ننهاد، بیشتر بشکافیم زیرا یکی از پر مفهوم ترین و آموختنی‌ ترین تجارب انقلاب است. به یاد داریم که در ازای درخواست استعفا، جواب آقای بختیار یک نه مطلق نبود. دکتر بختیار به جای استعفا، راه اصولی دیگری را پیش پای آیت الله خمینی گذاشت.

او به حریف خود گفت اگر داعیه سیاسی دارید این حق شما به عنوان یک شهروند ایرانی است که قدم به میدان مبارزه بگذارید، حزب خود را تشکیل داده، در انتخابات شرکت کنید. او در نامه اش به آیت الله خمینی نوشت:” ۴- امیدوارم با توجه به موقعیت اینجانب، به حکم درایت حکیمانه و نیت مخلصانه و خیر خواهانه‌یی که برای سعادت مردم ایران داشته و دارید، اجازه بفرمایید که هر تغییری در نظام مملکت از راه صحیح سالم و با آرامش بر طبق سنن دمکراتیک مقبول در تمام جهان انجام گیرد. مبادا خدای ناخواسته پس از یک‌ ربع قرن سیطره خودکامگی و درنده خویی مطلق و فساد عام و شامل، دوباره گرفتار مصیبتی عمیق‌تر و بلایی بزرگ تر گردیم که در آن صورت باید بگویم، مسکین من و رنج های بی حاصل من”.[۵]

آیت الله خمینی به تعهد دکتر بختیار واقف بود و شاید از همه بازیگران سیاست آن روز بهتر معنای آن را درک می کرد.

به همین دلیل نیز همه نیروی خود را بر منع احیای مشروطه و لوث کردن قانون اساسی کشور متمرکز ساخت.
شمار کسانی که شاپور بختیار را می شناختند و می دانستند که او نه عامل شاه است و نه مأمور بیگانه، زیاد نبود ولی بی تردید آیت الله خمینی از آن جمله بود.

در متن حکم نخست وزیری آقای بازرگان، آیت الله خمینی به حق شرعی و حق قانونی خود اشاره می کند. او در مورد حق شرعی خود توضیحی نمی دهد، اما حق قانونی خود را ناشی از آراء اکثریت قاطع قریب به اتفاق ملت ایران دانسته که “طی اجتماعات عظیم و تظاهرات وسیع و متعدد در سرتاسر ایران نسبت به رهبری جنبش ابراز شده است.”

در نتیجه آیت الله می دانست با که و برای چه می جنگد. حتی اگر عواملش موظف بودند که با تهمت و افترا چهره دکتر بختیار را در اذهان عمومی بی اعتبار کنند و متأسفانه در این گذر از مشارکت فعال طیف چپ سیاستمداران ایران چه وابسته و چه غیر وابسته نیز بهره مند شدند.

آیت الله خمینی از دکتر بختیار خواست که استعفای خود را به او بدهد. سؤال آقای بختیار این بود که شما بر اساس چه مسئولیت سیاسی استعفای نخست وزیر یک مملکت را خواستارید؟ او می گفت باید با رأی مجلس از کار برکنار شود. مجلسی که پس از انتخابات آزاد تشکیل می شود. در واقع در مقابل اراده آیت الله خمینی برای عزل نخست وزیر، دکتر بختیار به اراده مردم ایران ارجاع می کرد.

آیت الله خمینی استعفای شاپور بختیار را در مقام ولی فقیه طالب بود و واکنش شدید آقای بختیار در برابر این ادعای ولایت بود. هنگامی که می گفت در قم یک واتیکان خواهد ساخت[۶] دقیقاً با مشروعه طلبی آیت الله خمینی مقابله می کرد. آیت الله خمینی با علم به اینکه انتخابات را به راحتی خواهد برد از پذیرش راه حل دکتر بختیار، یعنی دستیابی به قدرت سیاسی از طریق انتخابات، امتناع ورزید و در رد این راه حل است که ارتباط مستقیم و ذاتی مسئله استعفا و اصل حاکمیت ملی ظاهر و مشخص می گردد.

آیت الله خمینی و دکتر بختیار به یک اصل اساسی واقف بودند که بر جمیع ملت ایران و خاصه روشنفکرانش پوشیده بود و آن اینکه اساس نظام آینده مملکت در مکانیسم انتقال قدرت شکل می گیرد و در این چارچوب خود قدرت امری است ثانوی.

اصرار آقای بختیار بر انتخابات به این دلیل بود که در شرایط پیچیده سیاسی آن زمان تنها قدرت مشروعی که می توانست برای مدعیان سیاسی از جمله خود او تعیین تکلیف کند اراده ملت بود. یعنی اراده آزاد فرد فرد ملت ایران که تصمیم خود را در محیطی امن و آزاد و با شناخت کلیه عقاید موجود و بدون هیچ قهر و فشاری گرفته باشند. این تنها مقامی بود که از نظر دکتر بختیار حق پذیرش یا رد استعفای او را داشت، نه یک مرجع تقلید که در عنوانش نفی اراده و و تصمیم گیری آزاد مستتر می باشد.

و همین برای آیت الله خمینی دلیل کافی بود که از پذیرش انتخابات سر باز زند. هنگامی که، ١۵ بهمن ١٣۵٧، آیت الله خمینی، مهندس بازرگان را به نخست وزیری منصوب کرد، بدون هیچ ابهامی در مورد منشاء حق خود به تعیین حکومت سخن گفت.

در متن حکم نخست وزیری آقای بازرگان، آیت الله خمینی به حق شرعی و حق قانونی خود اشاره می کند. او در مورد حق شرعی خود توضیحی نمی دهد، اما حق قانونی خود را ناشی از آراء اکثریت قاطع قریب به اتفاق ملت ایران دانسته که “طی اجتماعات عظیم و تظاهرات وسیع و متعدد در سرتاسر ایران نسبت به رهبری جنبش ابراز شده است.”[۷]

در همان روز صدور حکم نخست وزیری، آیت الله خمینی در مورد حق شرعی و حق قانونی ناشی از رأی اکثریت توضیح لازم را می دهد و با تکیه بر حق شرعی خود حق اکثریت ملت را نفی می کند. در این لحظه، آیت الله خمینی ولایتش را اعمال می کند و مشروعیت حکومت مهدی بازرگان را حاصل اصل ولایت شخص خویش می شمارد:”و من باید یک تنبه دیگری هم بدهم و آن اینکه، من که ایشان را حاکم کردم، یک نفر آدمی هستم که به واسطه ولایتی که از طرف شارع مقدس دارم، ایشان را قرار دادم. ایشان را که من قرار دادم واجب الاتباع است، ملت باید از او اتباع کند، یک حکومت عادی نیست، یک حکومت شرعی است، باید از او اتباع کنند. مخالفت با این حکومت، مخالفت با شرع است، قیام بر علیه شرع است. قیام بر علیه حکومت شرع جزایش در قانون ما هست، در فقه ما هست و جزای آن بسیار زیاد است… قیام برضد حکومت خدایی قیام برضد خداست، قیام بر ضد خدا کفر است و من تنبه می دهم به اینها…”[۸]

ادعای سیاسی آیت الله خمینی مبتنی بر اراده ملت و نارضایتی‌اش از اوضاع مملکت نبود؛ بلکه او حقانیت خود را در مرجعیتش و در احکام الهی می یافت. تن دادن به راه حل دکتر بختیار به مثابه سر فرود آوردن در مقابل اراده ملت بود و نفی نظریاتش در مورد حکومت ولایت فقیه؛ بدیهی است آیت الله خمینی به هیچ طریقی نمی توانست در این مورد با دکتر بختیار به توافق برسد.

در مقابل، چنانچه دکتر بختیار استعفای خود را به آیت الله خمینی تقدیم می کرد، در واقع بر مشروعیت مقام ولایت فقیه صحه می گذاشت و به سی سال مبارزه خود، راه دکتر مصدق و خاطره پدر مشروطه خواهش خیانت می کرد.

بدین ترتیب، معمای بن بست سیاسی آن روز با مسئله نفی یا تأیید حاکمیت ملی روشن می شود. باید اعتراف کرد که در آن روزهای پرتلاطم نزدیک ترین دوستان شاپور بختیار تحلیل روشنی از این مسئله نداشتند و او تنها مدافع میراث مشروطیت شد؛ میراثی که ارتش شاهنشاهی ایران با اعلام بی طرفی از دفاع از آن سر باز زد.

 


 

*متن کامل این مقاله به زودی در کتاب کنفرانس دولت بختیار و انقلاب که دو سال پیش در دانشگاه نورت ایسترن ایلینوی برگزار شد، منتشر خواهد شد.

[۱] به عنوان نمونه ن. ک. به : تلگرام سفیر ایالات متحده به وزیر خارجۀ این کشور:

O ۱۵۰۷۵۶۷ – JAN ۷۹ – FM AM. EMBASSY-TO SECSTATE WASHDC NICACT IMMEDIATE ۲۹۸۷-SECRET TEHRAN ۰۰۶۹-NODIS-CHEROKEE-EYES ONLY FOR SECRETARY-E.O. ۱۲۰۶۵: RDS-۳ ۱/۱۵/۷۹ (SULLIVAN, WILLIAM H.) DR-M
TAGS: PINT, MILI, IR
SUBJECT: PROPOSED MEETING BETWEEN IRANIAN MILITARY AND KHOMEINI SUPPORTERS
۱. WE ARE RESUMING TODAY OUR FRUSTRATED EFFORTS OF YESTERDAY TO GET IRANIAN MILITARY AND RELIGIOUS LEADERS TOGETHER. GENERAL HUYSER WILL MEET WITH GHARABAGHI AND OTHERS LATER THIS MORNING TO URGE THEM TOWARDS MORE IMAGINATIVE APPROACH TO SUCH A MEETING. HE WILL GIVE THEM MINATCHI’S TELEPHONE NUMBER AND URGE THEM TO MAKE DIRECT CONTACT WITH HIM IN EFFORT AGREE UPON NEUTRAL VENUE.
۲. EMBASSY OFFICERS, IN MEANTIME, ARE CALLING MINATCHI AND ENTEZAM IN ATTEMPT GET THEM TO PERSUADE BEHESHTI TO AGREE TO MEET ON NEUTRAL GROUND RATHER THAN TO INSIST THAT MEETING SHOULD BE IN HIS HOUSE. WE WILL REPORT DEVELOPMENT

[۲] ن.ک. به سخنرانی شاپور بختیار در مجلس شورای ملّی در هفدهم بهمن ماه ١٣۵٧، در روزنامۀ آیندکان، ١٨ بهمن ١٣۵٧، ص. ٢.

[۳] ن.ک. به روزنامه آیندگان، شنبه ٢١ بهمن ١٣۵٧، ص.١١

[۴] ن.ک. به “برای ملاقات با ایت الله العظمی خمینی، رهبران جبهه ملی و بازاریان به پاریس رفتند”، در روزنامۀ اطلاعات، ۶ آبان ١٣۵٧، ص. ١٧.

[۵] “نامه بختیار به امام خمینی”، در روزنامۀ کیهان، ٨ بهمن ١٣۵٧.

[۶] شاپور بختیار، “با بازرگان به عنوان رئیس دولت اسلامی مذاکره نمی کنم”، در روزنامۀ آیندگان، ٢١ بهمن ١٣۵٧، ص.١٢.

[۷] ن. ک. “متن حکم نخست وزیری دولت موقت”، در صحیفۀ نور، جلد پنجم، وزارت ارشاد اسلامی، بهمن ماه ١٣۶١، ص. ٢٧.

[۸] ن.ک. به همانجا، ص. ٣١.

 

under: Uncategorized

شاهنشاه فقید ایران در سه اپیزود

Posted by: کوشان | مهر ۲۵, ۱۳۹۰ | ۲ Comments |

شاه فقید ایران در سه نما.برای شناخت از این پادشاه ایران که  فتنه ۵۷،مهر پایانی بر پادشاهی این شخص بود می توان به این سه سخنرانی با دقت گوش کرد.شاید کمکی برای دریافت افکار واقعی  و آرمانهای ملی و میهنی راستین یک شخصیت باشد.

 

سخنرانی مهم شاه فقید در مورد نفت سال ۱۳۵۳

YouTube Preview Image

و این یکی از سخنرانی های مهم ایشان در سال ۱۳۵۱

YouTube Preview Image

سخنان ایشان در سالروز اعطای حق رای به زنان میان جمع بانوان ایرانی

 

 

under: Uncategorized

توجه به این مصاحبه را به تمام کسانی که بدنبال شناخت صحیح از شاهزاده و دانستن دیدگاههای ایشان هستند توصیه می کنم.
(مصاحبه در سه قسمت می باشد)

YouTube Preview Image YouTube Preview Image YouTube Preview Image
under: Uncategorized

رضا پهلوی:شاهزاده یا شهروند

Posted by: کوشان | مهر ۲۲, ۱۳۹۰ | ۵ Comments |

امروز که ایران در حال عبور از سخت ترین و پیچیده ترین گردنه های مسیر تاریخ خویش می باشد نامی که اذهان و حتی قلوب بسیارانی را تسخیر کرده که به آن امید و دل بسته اند بدون شک شاهزاده رضا پهلوی می باشد.هر چند غیر قابل کتمان است که میان کسانی که ایدئولوژی و مکاتب سیاسی خود را ارجح بر دلبستگی های ملی و تاریخ و آیین های ایرانی می پندارند عشق به یادگار پادشاه ایرانزمین و جاودان نگاهدارنده آیین همیشه ایرانی پادشاهی هرگز جایی نداشته و در ستیز با آن دریغ نمی کنند.
ولی این همه جدای تحلیل و موشکافی شخصیتی است به نام رضا پهلوی .۳۰ سال فعالیتهای سیاسی این مرد را که رسالتی سترگ را به دوش می کشد (که هیچ کس راموافق یا مخالف یارای انکار آن نیست)دوره می کنیم و در می یابیم که لحظه ای قرار و ذره ای آرام در وجود خستگی ناپذیر وی نمی یابیم.سراسر این ۳۰ سال مملو
است ازمبارزات بی دریغ رضا پهلوی برای نیل به دموکراسی و آزادی ایران و ایرانی بدون آنکه ذره ای ادعای بر حق پادشاهی علیرغم سوگندش در مصر به تداوم پادشاهی و حفظ و حراست از تاج کیانی که از ۲۵۰۰ سال پیش به ارث برده,داشته باشد که حتی با کمال بزرگ منشی و اخلاص این را در این برهه بی اهمیت دانسته و نادیده می گیرد.خالص و بدون ادعا خویش را فدای مردمی می کند که با نامهربانی و ناسپاسی پدرش آریامهر ایران را آزردندو سرزمین را به سوی خون و جنون امروز کشاندند.

ولی قلبی بزرگ چون دریا و حس مسئولیتی ستودنی برای بازستاندن حقوق انسانی این مردم می ایستد و بهایی به ارزش بزرگ زندگی و جوانی خود می

پردازد.تا اینجا مربوط می شود به احساس دین یک پادشاه به کشورش و پدری به ملتش و یک انسان آزادیخواه به مردم و سرزمین مادریش و برای حفظ یکپارچگی و وحدت حاضر می شود همه آن ناسپاسی و ظلم کشیده را به فراموش بسپرد ولی جایگاه خود و مردمش را به نسیان نسپرد.

 

شاهزاده رضا پهلوی در تمام این سالها در دفاع از حقوق از کف رفته مردم ایران و هموطنانش مانندیک انسان عادی بدون ادعا کوشیده و شاید کمتر کسی را با انبوه فعالیتهای سیاسی و مبارزات خستگی ناپذیر وی میان اپوزان پر مدعا ولی تهی و بی اثر بیابیم.در هر کجا چه مصاحبه رسانه ای ,چه سخنرانی در مراکز مهم سیاسی وپارلمانهای اروپایی و آمریکا جز

دفاع از حق مردم ایران و تبیین تمام حقایق سیاه ایران امروز ذره ای خودخواهی و عافیت طلبی به خرج نداده و این قابل ستایش است.درحالی که می توانست زندگی را در کنج عافیت به راحتی سپری کند.

 



ولی نکته قابل توجه که به تازگی دریافته ام در برخی سایتها و رسانه های اجتماعی بود که افراد از تاریکی و بدون روشن بودن هویتشان سنگ پرانی و تخریب را سرلوحه سیاست خود قرار می دهند.هرگاه مقاله یا مطلبی از شاهزاده یا درباره ایشان در این سایتها گنجانده شود یک گروه مخصوص با اسامی مشخص همیشه به صورت هماهنگ حملاتی را به شخص شاهزاده شروع می کنند که این در جایی شگفت انگیز است که حتی مطلب را این اشخاص نمی خوانند و فقط قصد تخریب و توهین به ایشان را دارند.برخی که به خاطر پهلویبودن و وارث پادشاهی با ایشان مخالفند که این حق مسلم آنهاست ولی توهین کردن جای سوال و ابهام دارد که چه منظوری را دنبال کرده و چه چیز موجبات نگرانی و وحشت اینان را فراهم می کند.

طبیعتا این گروه برخاسته از فرهنگ تازی زده حاکم بر امروزایران هستند که از هر حقانیت و مقبولیتی هراسان و راز بقاء نامشروع خود را در حذف همه جانبه دیگران می یابند.ولی در این بین گروهی هستند که مخالفت خود را نه با شخص شاهزاده که با لقب و پیشوند شاهزاده داشته و نظر می دهند که نباید ایشان را شاهزاده خطاب نمود چون امروز دیگر شاهی وجودد ندارد.البته پرسش من از این گروه این است که چگونه مدعی دموکراسی هستند که اجازه استفاده از پیشوند یا اعتقاد به یک جایگاه تاریخی را از دیگران سلب می کنند.

برخی طرفداران نظام پادشاهی هستند که شاهزاده را اعلیحضرت رضا شاه دوم می خوانند که حق و نظرشان محترم است چون از نظر نگارنده این سطور هم کسی که به نظام پادشاهی ایمان دارد به طور حتم از منظر وی رضا پهلوی پادشاه ایران

تلقی می شود که این طبیعی است ,حال گروهی(از جمله خود شاهزاده)بر این باورند امروز در شرایط بغرنج, مطرح کردن این مسائل و یا هر ایدئولوژی خاص به این قسم به ایجاد تفرقه و اختلاف میان گروههای سیاسی دامن می زند که این هم جای بحث دارد.ولی لفظ شاهزاده چیزی نسیت که بخواهیم از آن دوری کرده و یا آن را نفی کنیم.حتی فرهیخته ای چون نوری علا شرط پذیرفتن وهمگانی شدن رهبری شاهزاده را در پاک کردن این پیشوند از نام وی دانسته,یعنی یک نوع عریان شدن ایشان از هویت تاریخی و حقیقی خود که این دگم اندیشی سیاسی بسی جای تاسف و تعجب از سوی نوری علا دارد انگار بگوییم نوری علا محترم است به شرطی که با عرض پوزش اعلام دارد پسر پدرش نیست,که این توهینی

نابخشودنی و قابل دفاع از جانب وی می باشد.

 

آنها که عدم وجود پادشاه در امروز ایران رابرهانی بر شاهزاده نخواندن رضا پهلوی ذکر می کنند بسیار ره به خطا می روند

چون چه بخواهیم و چه دوست نداشته باشیم رضا پهلوی فرزند آخرین

پادشاه ایران بوده و همین کافی است تا لقب شاهزاده برای ایشان محترم و شایسته باشد(حتی با چشم پوشی از سوگند ایشان برای پادشاهی)و کاربرد این پیشوند نشان از هویت خانوادگی ایشان است و نیز همه کسانی که شورش ۵۷ و رفراندوم پیامد آن را فریبی تاریخی و توطئه ای استعماری می شناسند(چنانکه امروز با اسناد ونشانه های موجود این موضوع بدیهی بوده مگر کسی دلبسته به این نظام جائر اسلامی وقانون اساسی آن و انقلاب فریب ۵۷ باشد که مخاطب من در این نوشته نیست) بر این باورند که نظام پادشاهی در حقیقت هنوز وجاهت قانونی دارد.

پس اینکه بخواهیم با حذف لقب شاهزاده,پاک کردن امری بدیهی را توجیه گر باشیم خطا گفته و شاهزاده بودن رضا پهلوی محرز و طبیعی می باشد.اینکه بکاربرده شود یا نه به نگارنده مربوط می شود چه خود ایشان فقط رضاپهلوی را در پایان فرمایشات مکتوب خود به کار می برند ولی اینکه با حذف شاهزاده و عناد با بکاربردن این کلمه قصد تخفیف و تحقیر یا کمرنگ کردن و حذف فیزیکی شخصیت سیاسی پرنگ و بااهمیتی را داشته و بخواهیم از این طریق وجود با ارزش ایشان را حذف سیاسی کنیم بر ما طرفداران دموکراسی و آزادیخواهان (و نه فقط هواخواهان پادشاهی)است که با تمام وجود از این نماد تاریخی و موجودیت دموکراسی ملی دفاع کنیم و این ذخیره نفیس را با کینه نااهلان و دشمنان ایران مخدوش ننماییم.شاهزاده رضا پهلوی را چه رضاشاه دوم و یا آقای رضا پهلوی بنامیم دو سوی حقیقتی است که آن پسر شاه بودن ایشان است,فرزند ارشد آخرین پادشاه رسمی ایرانزمین محمدرضاشاه پهلوی و ولیعهد ایران.

 

اینکه این پیشوند را حذف کنیم از یک واقعیت تاریخی و زیستی هیچ نمی کاهد و تنها نگرانی و ترس خود را از شخصیتی نافذ و توانا و پررنگ با رسالت تاریخی معین در صحنه سیاسی امروز ایران نشان می دهیم.حملاتی که در سایتهای سیاسی و اجتماعی به هر گونه خبر,نوشته یا نقل قول و مقاله یا مصاحبه ای از ایشان صورت می گیرد نشان می دهد که گروههایی که به هر صورت دل در گرو نظام اسلامی داشته یا منافع خود را در بقای آن می جویند و یا پرستندگان قبله مارکسیسم(که بی آبرویی و خیانت آنها پرواضح و مبرهن است) به سخیف ترین روشهای ممکن سعی در کمرنگ کردن حضور سیاسی مقتدرانه ایشان داشته که البته آب در هاون می کوبند.چه گروهی از مدعیان جبهه ملی که کارنامه این گروه سیاسی روشن است و برخی از اینان کمر انداز خیانت به ایران را همه گاه به کمر بسته اند و ادعای اپوزان بودن را هم یدک می کشندحتی حاضر نیستند اشاره به حضور و فعالیتهای بی وقفه شاهزاده کرده و حتی از ایشان نام ببرند ولی در حمایت از خاتمی یا موسوی و دیگران مهره های جمهوری اسلامی قلم فرسایی کرده و دهان متعفن خود را پاره می کنند که البته کارنامه سیاه اینان روشن و برای حفظ خود مثل قبل به نظام جائر باج می دهند و به همین صفت بزرگان این جبهه از بختیار تا کوروش زعیم این گروه سیاسی را ترک می گویند تا آلوده خیانتها و بازیهای سیاسی آنها نگردند و یا انسان ایرانپرستی چون بختیار از این گروه اخراج می گردند چون حاضر به همراهی خیانت آنها نمی گردند.

 

ولی کسانی که بدور از هر گونه خودخواهی سیاسی و سهم خواهی از قدرت به آزادی ایران می اندیشند باید از تمام پتانسیل های موجود با هر نوع طرز تفکر سیاسی به شرط عشق به ایران حمایت کرده و به هر شخصی که کاریزمای لازم برای هدایت این کشتی طوفان زده را دارد اقتدا کرده و در حفظ و تکریم بزرگان اهتمام ورزند.گروهی هستند که با کینه و دشمنی با لقب شاهزاده که هیچ با شخص ایشان در نزاع و جدال هستند تکلیفشان مشخص و بر همه ما آزادیخواهان واجب است تمام رخ در برابر آنها بایستیم ,ولی گروهی که تحت تاثیر تبلیغ و فریب این گروه که در تخریب چهره خدوم و ایرانپرست پهلوی ها مضایقه نمی کنند قرار گرفته و با شخص آزادیخواه و مبارز و تنها بدیل موجود که وحشت نظام اسلامی را برانگیخته مخالفت می کنند مبادا استبداد سلطنتی به ایران باز گردد باید روشن و متوجه شوند که باید تک تک سخنان و نظرات شاهزاده که عریان در اختیار همگان قرار می دهند آشنا شده و آنگاه به اظهارنظر بپردازند وبدانند دشمنی با یک لفظ یا پیشوند مثل شاهزاده نشان از ترس و وحشتی است که دوستداران جمهوری اسلامی و روشنفکران دینی از جذبه و جایگاه تاریخی شخصی دارند که بر پایه رسالتی تاریخی پتانسیل های در خوری را دارا می باشد و در هر صورت چه خوشمان بیاید و یا نه شاهزاده است یعنی زاده شاه.

و این هیچ منافاتی با شهروند عادی بودن ایشان ندارد ,چه در کشورهای دموکرات با نظام پادشاهی پارلمانی ولیعهد یا شاهزاده هم در برابر قانون همانند شهروند عادی است و این همان امری است که خود ایشان با علم بر آن اصرار می ورزند و این شهروندی با آن شاهزاده بودن منافات ندارد که هیچ, در نظامی دموکرات مترادف هم می شوند.اینکه اصرار ورزیم رضا پهلوی تنها یک شهروند عادی است همان چیزی است که خود ایشان بر آن تاکید می ورزند و من از این لحاظ در عجبم که این چگونه محل مناقشه ای است با شخصیتی که خویش را در سطح مردم عادی می خواند و ما ناراحت می شویم که چرا بقیه وی را شاهزاده خطاب می کنند که این رویه اوج دیکتاتوری است که بخواهیم برای دیگران تعیین کنیم چه بگویند.حال آنکه خود, شهروند معمولی بودن را برای خویش انتخاب می کند ایرادی بر وی نمی توان وارد کرد مگر دنبال بهانه برای تخریب وی باشیم.که در برابر بزرگ منشی و مناعت طبع ایشان همه این مکرها و پلشتی های درونی گروهی بی وطن دست نشانده اجنبی بی اثر می باشد.
این انرژی بیهوده مصرف کردن در مورد اینکه ایشان شاهزاده هستند یا شهروند عادی شاید یکی از ابلهانه ترین مجادلات در این وانفسای سیاسی اجتماعی امروز ایران باشدکه مطلوب دشمنان ایران است, در حالتیکه خود ایشان از این مسئله گذر کرده و عادی ترین سطح شهروندی را برای خود قائل است که این از ذات دموکرات ایشان سرچشمه می گیرد. و این دیگرناشی از خود خواهی یا عناد است که بخاطر اینکه دیگران از روی عشق و احترام عنوان شاهزاده را برای ایشان برگزینند به شخص شاهزاده رضا پهلوی هجمه لفظی وارد شود که چرا به خود شاهزاده می گوید!

 

کوشان.م


 

under: Uncategorized

 

آریا پارسی

(در حاشیه نوشتاری از امین موحدی)

امین موحدی در مقاله «من از محمدرضا پهلوی دفاع می کنم» مسائلی را مطرح کرده‌اند که معاصریت و امروزین بودن زمانه و دولت پادشاهی پهلوی را نشان می‌دهد. ایشان در نوشته خود به مواردی اشاره کرده‌اند که تحت تاثیر روایت استالینیستی (هم در روایت کمونیستی و هم در خوانش مذهبی) بوده‌های آن دوران به نادیده و نابوده‌هایش را عمده و چشم‌نواز کرده‌اند؛ بی‌تردید ایشان هم با من موافق هستند که دوران پادشاهی پهلوی (هم دوره اول و هم دوره دوم) به نسبت پیش از آن و در مقایسه (مع‌الفارق) با دوران بعد از آن، یکی از دوران‌های سرنوشت‌ساز و به جد قابل دفاع است؛ در معیارهای حقوق بشری، در مسائل مدرنیزاسیون. در رشد و گسترش مدرنیسم ادبی و هنری و در روزآمد کردن مدرنیته با تمامی ضعف‌ها و اشتباهاتی که بر گرداندگان آن دولت قابل چشم پوشی نیست. با این حال امین موحدی به درستی یکی از موارد بنیانی را در دوران پهلوی به قلم آورده و از بنیادهای سکولاریستی نوشته است؛ جامعه‌ای که مذهبی مانده بود و شاهد فرایند مدرن‌سازی. تردیدی نیست که این پدیده محصول دنیای مدرن و حاصل ایجاد مشروطیت در ایران بشمار می‌رود. و باز تردیدی نیست که با تمسک به ایده‌های مدرن و فرایند سکولاریسم، می‌توان به تفاوت‌های گفتمانی در زمینه‌های فرهنگی و سیاسی دست یافت. اگر از این دیدگاه به مسائل دوران پهلوی بنگریم، باز هم روشنایی آن در برابر تاریک‌اندیشی جمهوری‌اسلامی و سُنت‌گرایی دوران پیشاپهلوی، بهتر نمایان می‌شود. بدرستی که دوران پهلوی (دوم) در استمرار ایده‌های مشروطیت و با گذار نیمه و نصفه از دوران پهلوی اول، ایران زمین را چونان کشوری دارای معیارهای دنیای مدرن به ثبت رسانده است؛ ایرانیان در آن دوران بود که نظام جغرافیایی نوین ملت-دولت را تجربه کردند. شیوه تولید از حالت رکود پیشین به سیستم مکانیزه در کشاورزی و ایجاد کارخانه‌های صنعتی ارتقا یافت. فرهنگ مدرنیستی در زمینه‌های هنری و ادبی، فرصت بروز یافتند. اوقات فراغت که نشات گرفته از امنیت شغلی و رفاه متوسط و نهادینه شدن اقتصاد پویا و دیگر معیارهای شناخته شده است، در دوران پهلوی جای دارد. فراموش نکنیم که پادشاهان پهلوی یکی از سلسله‌های حکومتی بودند اصیل ایرانی و برآمده از خاک ایران زمین بودند.
جسارت آقای امین موحدی در شفاف‌نویسی و طرح مواردی از واقعیت‌های دوران پادشاهی پهلوی، به دور از حقده‌گشایی کمونیستی و حقارت‌ورزی مذهبی، شایسته تأمل و گسترشی است تا بر پایه داده‌های تاریخی و رویدادهای سیاسی و زمینه‌های فرهنگی و اقتصادی به حقایق آن دوران از ورای ایدئولوژی‌های مکتبی نگریسته شود. بی‌گمان آن دوران-مثل تمامی دوران‌ها و زمانه‌های تاریخی- عاری از اشتباه و کوتاهی نبوده و در تأملی خردمندانه می‌توان آن ضعف‌ها و نقص‌ها را (در تحلیل بخردانه ناهماهنگی زمینه‌های سیاسی-اقتصادی و فرهنگی توسعه و مدرنیزاسیون) با اهتمام ملی و رعایت ادب سیاسی، به فرجام منطقی و تاریخی‌اش رساند؛ (به کوتاهی روایتی واقع‌بینانه از آن زمانه را می‌توان در مقدمه علینقی عالیخانی بر یادداشت‌های علم خواند؛ تحلیلی خردمندانه و سنجشی منصفانه از دو دهه پایانی دولت پهلوی را می‌توان در نوشته‌های آموزگار مشروطه نوین بمثابه لیبرال دموکراسی زنده یاد داریوش همایون یافت و بهره گرفت.) افسوس که این فرصت سرنوشت‌ساز برای ایران و ایرانیان در فاجعه ملی و هیستری جمعی ۱۳۵۷ که دستاورد همراهی کمونیسم و مذهب در ایدئولوژی کور سپید و سیاه دیدن مسائل و پای فشاری بر انقلابی‌گری کاذب از دست رفت و به واقع امروزه آن دوران بر خاطره جمعی ایرانیان در جایگاه حسرت و حیرت قرار گرفته است.
به نظر من بزرگترین اشتباه یا ضعف پادشاهی پهلوی این بود که نتوانست یا نخواست ایده‌های مدرنی را که با مشروطیت به ایران آمده بود به فرهنگ اجتماعی-سیاسی و اخلاقی تبدیل کند؛ کمترین تابعه آن روی آوردن مردم ایران به ارتجاعی‌ترین فرد و خرافی‌ترین باورهای پیشاتاریخی بود که شمایی از آن را در ماه دیدن قائد اعظم عرضه می‌داشت و حال سر در چاه جمکران برای ارائه رهنمود به دولتمردان جای گرفته است.
پرونده بازخوانی، سنجش و روزآمد کردن زمینه‌های نظری و عملی دوران پهلوی-در پنجاه و هفت سال- بر مورخان، محققان و اندیشمندان گشوده است تا با بررسی آن دوران، گوشه‌ای از نوسازی سیاسی و فرهنگی را در اندیشه‌های ایرانی نظاره‌گر باشیم.

برگرفته از سایت حزب مشروطه

under: Uncategorized
Tags: ,

 

در این مقاله ابتدا چکیده هایی از دست نوشته های جناب آقای ناصر مستشار را برای شما میگذارم و سپس در پایین به ایشان جواب میدهم ولی قبل از هرچیزی میخواهم بگوییم دوستان ..ما نشسته ایم که هر کسی با کینه های مضحک خاندان پهلوی را زیر سوال ببرند بدون اینکه از خود و کارهای خود برای نابودی ایران و رساندن ایران به این فلاکت باخبر باشند

نام مقاله جناب آقای ناصر مستشار و مفهومش صادق نبودن خاندان پهلوی و بسیاری از مسائل است که به آنها روی خواهم آورد در این مقاله و با منطق برای افراد منطقی جواب خواهم داد و برای افرادی که با کینه توزی دست به نوشته های دروغ میزنند بدون مدرک منطقی تلخ خواهد بود

ناصر مستشار:چرا آخرین شاهان ایران از محمد علی شاه، احمد شاه، رضا شاه و پهلوی در غربت از دنیا رفتند؟ رضا شاه در سایه ظلم‌هایی که به مردم و رجال سیاسی به‌عمل آورد، وقتی ایران را به دستور متفقین ترک می‌کرد مردم جشن گرفتند و ارتش بسرعت پاشیده شد. چراتا کنون در ۳۳ ساله گذشته، همه رجال سیاسی، وزیران و نمایندگان مجلس و استانداران دوره پهلوی گرد نیامدند تا حکومت را به خاندان پهلوی برگردانند؟ دربارخاندان قاجارعلیرغم  عقب ماندگی‌هایش، اما مهد رشد رجال سیاسی و فرهنگ دوستان بود. اما خاندان پهلوی هیچ خدمتی برای رشد رجال سیاسی آزموده بعمل نیاورد و به شدت رجال سیاسی را سرکوب کرد که در نهایت ساختار روحانیت برای کسب قدرت سیاسی سالم باقی مانده بود که به‌راحتی حکومت را از آن خود نمودند!

جواب:جناب ناصر عزیز..شما گویا دوره تلخ قاجار را از یاد برده اید و به نفع خود نمیباشد آنها را کاملا روی کنید و به مقایسه بگذاریددر زمان قاجار همه ما میدانیم ایران به هزار تکه تقسیم شده بود..در جنوب انگلیس ها بودند و قسمتی پرتقالی ها و در شمال روسها مشغول به چپاول بودند و دولت قاجار و به خصوص شخص سلطان قاجار که من این افراد را شاه نمینامم از دولت انگلیس حقوق میگرفتند و پیاپی نارضایتی خود را به انگلیس در باره حقوق پایینشان نشان میدادند و حکومت قاجار علاوه بر اینکه ده ها برابر به مردم بیشتر ظلم کرد در طول حکومتش بلکه بیشتر هم قربانی دادند در آن زمان مردم…. علاوه بر اینکه دولت قاجار بر مردم ظلم میراند بلکه حکومت اینگلیس هم مردم را در تنگنا قرار داده بود..جای دوری نرویم..سرود ملی ای ایران شما میدانید چگونه ساخته شد…برای شما میگویم..زمانی که اینگلیس در دوره قاجار در ایران بود..یک شخص در خیابان در حال گذر بود که دید در میان سربازان اینگلیسی و یک ایرانی حرف بالا گرفته و بحث با هم میکنند که یک باره سرباز انگلیسی زد در گوش شخصیت ایرانی حاضر در آنجا و همین باعث شد آن شخص حاضر در آنجا با دلی شکسته از روند کنونی ایران و ظلم و با اشک ریختن سرود ملی ای ایران را بسازد..شما به فهوم سرود اگر بنگرید متوجه خواهید شد ظلم در آن زمان هزاران برابر بیشتر بوده است ..اما ..چه ظلمی در ایران در زمان حکومت رضا شاه شد به مردم ….

ظلم این بود که رضا شاه با زور چادر را از سر زن برداشت و آن را وارد جامعه کرد

ظلم این بود که اینگلیس و روس ها را بیرون کرد

ظلم این بود که ایران نوین را یکپارچه کرد

ظلم این بود که اقتصادی پویا و جامعه سلامت به وجود آورد

ظلم این بود که امنیت به وجود آورد

ظلم این بود که دانشگاه به وجود آورد

ظلم این بود که ارتش صد هزار نفره به وجود آورد

ظلم این بود که ایران دارای مجلس و حاکمیت مستقل بود

ظلم این بود که صنایع نوین در ایران طراحی و ساخته شد

ظلم این بود که جلو گیری از تجزیه حتمی ایران کرد و نگذاشت ایران برای همیشه از نقشه جغرافیایی پاک شود

ظلم این بود که گفت نمیمیرد آن ملت که کوروش ها در سینه دارد

شما ظلم را در چه مینامید؟

در حکومت فردی رضا شاه ؟

به کشور های منطقه در آن زمان بنگرید حتی بسیاری از کشور های اروپایی و ژاپن .چگونه اداره میشدند ؟

زمانی که همه آنها در حال جنگ و کشت و کشتار بودند رضا شاه در حال بازسازی ایران و یک پارچه کردن ملتش  و کشورش  بود در آن زمان در ایران که یک دانه با سواد پیدا نمیشد حتی در آن زمان آخریه حکومت قاجار در سرتاسر ایران یک دانه طبیب نبود چگونه میخواستید رضا شاه حکومت را به دست دیگران بدهد؟

…با کم اعتمادی هایی که رواج بود در آن زمان

یکی از اندیشمندان آن زمان که نامش در یادم نیست …برگشته بود گفته بود به کشور های اروپایی…. که… چگونه بر مردمانش افتاب میتابد که شما اینگونه پیشرفت کرده اید

رضا شاه زمانی که آمد..مردم گفتند این مرد از دل آرزوهای یک ملت بر آمد

و به شما لازم اینجا بگوییم که گفته اید چرا رجال سیاسی اکنون دور خاندان پهلوی گرد نمی آیند تا آن را به ایران بازگردانند

رجال سیاسی داخل کشور دور چه کسی و چه گروهی گرد آمده اند که دور پهلوی ها گرد بیایند؟

ولی من این را با جرات به شما میگویم..طبقه روشنفکر ایران همه حامی پهلوی و ایرانی پادشاهی میباشند و این را خود شما میدانید و این طبقه بارها چه در رسانه های جمهوری اسلامی از استاد دانشگاهش بگیرید تا تاریخ نویس و نگرش گرش بیان کرده مسقیم و غیر مستقیم

سپس شما فرمودید در دوره پهلوی رجال سیاسی رشد نکردند و همش بر سرشان کوبیده شد و سرکوب شدند.

نه آقای ناصر خان…اتفاقا در دوره پهلوی شکوفایی رجال سیاسی بود که ده ها گروه سیاسی به وجود آمد چه خائن چه خادم دوران دوازده سال اول سلطنت محمد رضا شاه یادتان است که کشور به صورت دموکراتیک اداره میشد…مسئله ای که باعث شد حکومت را تنها شاه اداره کند ار کمبود فرهنگی ملت ایران برمیخواست نه از شاه ,,,,,به تاریخچه سازمان های سیاسی و احزاب سیاسی در ایران بنگرید و ببینید کی و چگونه به وجود آمدند

اگر در دوره پهلوی به آنها ظلم شده بود اینها نمیتوانستند انقلاب کنند…!!!شگفتا

ناصر مستشار میفرمایید:اختلافات اقوام ساکن ایران سابقه تاریخی ندارد اما این نیز ارثیه خاندان پهلوی هست که تا به امروزآثار زخم‌های آن  نمایان گر هست.

جواب:لازم است اینجا بگویم اختلاف اقوامی در ایران از زمان صفویه تا قاجار به شدت وجود داشت که شمال ایران جدا شد از ایران   اما در زمان  پهلوی  خاتمه پیدا کر تا اندازه زیادی ….و  سرکوب نمیشدند اقوام

……

مدرک دارید شما رو کنید در رابطه با سرکوب شدید اقوام ایران در دوره پهلوی؟

..هیچ حرفی را بدون مدارک نزنید..اگر مدرک دارید روی کنید..بلکه شما و یسیاری همانند شما …اختلاف قومیتی را ارزش قائل نیستند زمانی که مینشنید جوک میسازید برای ترک ها و لر ها و کرد ها و قه قه زنان میخندید..آیا این اختلاف قومیتی نیست ؟

اقوام در ایران در آن زمان همگونه ازادی را داشتند و من بارها راجع به این قضیه با کرد ها صحبت کردم و همشان شاه را ستایش میکنند

آزادی های اقوامی و قومیتی بود..احترام بود..ستایش بود.. و لی حکومت مرکزی بود و خواست شما  یک حکومت مرکزی نبود

و اگرحکومت فدرال بود صد درصد شما میگفتید ..به اقوام ظلمی نشده..چون حکومت فدرال و برپاییش در ایران عواقب سنگین و بازگشت ناپذیری دارد..ازجمله تجزیه ایران


در پایین ناصر مستشار اضافه میکند

ناصر انتشار:مگردکترمصدق چه خواسته‌ای داشت؟ آن بزرگوار جزء ملی شدن نفت برای ملت ایران که از در آمد آن  برای رفاه مردم می‌اندیشید و دومین خواسته ایشان اجرای صحیح قانون اساسی مصوبه انقلاب مشروطیت  که رسما بر سلطنت شاه  صراحت داشت ونه حکومت وی، هیچ تقاضای دیگر نداشت اما خواسته‌های قانونی دکتر مصدق به مذاق شاه خوش نیامد و با کمک انگلیس و امریکا  وارتجاعیون اسلامی، دولت ملی دکتر مصدق سرنگون گردید. ساواک شکل گرفت و جامعه سیاسی به نسداد انجامید که پیامد آن رشد روحانیت گردیدد. یکی از بیماری‌های وحشتناک شاهان ایران در طول تاریخ  همواره مال اندوزی آنها بود! علیرغم اینکه همه ایران به شاهان تعلق داشت اما آنها از زر اندوزی دست بردار نبودند. مردم ایران در فقر و تنگدستی زندگی می‌کردند اما شاهان ایران در فکر اندوختن سرمایه، طلا و جواهرات بودند که بیشتر در آنها اینک در موزه های جهان است

جواب تلخ و حقیقت:اول لازم است بگویم

اگر رضا شاهی‌ وجود نداشت و کشور را از دست انگلیس نمیگرفت و مستقلش کند و از

اهمیت نفت صحبت کند و رئیس شرکت نفت آن را دعوت کند به شرکت نفت،،نفتی‌ نمانده بود

که مصدق ملی‌ کند

اولین کس که از نفت و اهمیت نفت در ایران صحبت کرده سردار سپه رضا شاه

بود

…..اینجور نیست که شما دارید میگید از دوران مصدق….الان برای شما روشن میشود به طور اصلی و حقیقی

بنابر این ما باید این روزگار محمد رضا شاه را باریک و نگرانه مورد برسی قرار بدیم

ما ابتدا باید بپردازیم به دوازده سال پیش از ۲۸ مرداد که کشور به صورت دموکراتیک اداره میشد در این دوازده سال پروژه دموکراسی در ایران شکست خورد..نه توسط شاه که آن زمان تنها نمادین بود بلکه توسط نخست وزیران و مردم در آن زمان

جناب مصدق یک شخص توده سالار بود ولی اندیشه هاش کلاسیک و قاجاری بودند ایشان اصلا به پیشرفت اقتصادی توجه نداشت و همه این را میداند..الان به شما میگویم چرا…  من در اینجا پرونده  مصدق را روی میکنم تا شما و بسیاری از دوستان ببینید که در آن زمان چه شد و انقلاب پنجاه و هفت برای چه رخ داد و مقصر اصلی که بود

ناصرخان مردم را کوته فکر نپندارید و حرف های خود را به مدرک بزنید و کینه توز نباشیدزمانی که صحبت ها میان مصدق و رزم ارا بالا گرفت ..رزم ارا بر این باور بود که ما باید با سیستم انجام پذیر به پیش بریم..و صنعت کشور را روز به روز توسعه دهیم..چون اگر ما اکنون صنایع خود را نفتی کنیم اینگلیس ایران را تحریم میکند و ما هم تانکر نفتی نداریم یک خورده کارشناس نفتی داریم که میتوانند پالایشگاه را بگردانیدحال بگذریم…به چه دلیلی مصدق را کنار گذاشت شاه

وقتی که نخست وزیر پیشین یعنی رزم ارا روی افکار مصدق …سخن منفی زد و مخالفت ایجاد کرد ایشان را کشتند توسط یکی از فداییان اسلام  به نام  خلیل طهماسبی و سپس این خلیل طهماسبی را توسط دولت مصدق و پا فشاری آیت الله کاشانی ازاد کردند و مصدق یک جنایت کار را به ملاقات  خود پذیرفت.و همه این را میدانیم کاری که مصدق انجام داد و سودمند نبود و برخلاف بسیاری که میگویند شاه پای روحانیان را به حکومت باز کرد..برعکس مصدق  اولین کسی بود که اشخاص روحانی و مذهبی را پایشان را به حکومت گشاد و دلیلش را برای شما میگویم

ایشان میگفت ماموریت من برای ملی کردن صنعت نفت  ماموریتیست مقدس و کسانی که جلوی این ماموریت مقدس را بگیرند حال به هر دلیل اینها مهدورالدم هستند.

ایشان فضا را داغ و جنجالی کرد و کسانی که سود بردند کمونیست های رادیکال بودند

وقتی مصدق اینکار ها را در کشور کرد دیگر  طبقه روشنفکر جامعه خردمندان  کناره گیری کردند و مصدق را تنها گذاشتندو آخر کار مصدق به جایی رسید که مجلس حتی با مصدق در افتاد ..مجلسی که قبلش اقای حسین اعلا را برده بود و اقای مصدق را جاش آورده بود..

در دروه مصدق با تحریم ها وضع  و شرایط ایران به اندازه ای وخیم شد که و نیرو های رادیکال هر روز قدرت مند تر

شده بودند در آخر جوری شده بود که در تظاهرات هایی که جبهه ملی میگذاشت به زور ده هزار نفر فرامی آمدند و در تظاهرات هایی که تودهای ها میگذاشتند صدها هزار نفر میپیوستند

حال ما با این کار نداریم..خود مجلس هم مصدق را دیگر رها کرده بود چون دیده بود کنترل کشور از دست دارد خارج شده است..

مصدق گفت..چون مخالفت ها در سطح کشور در حال افزایش است به من اختیار تمام بدهید  یعنی ایشان میخواست دیکتاتور بشود به شیوه های خاصی… ایشان شش ماه این اختیارات را گرفت…و دید اهدافی را به پیش نبرد …. آمد و گفت  من برای یک سال میخواهم این اختیارات فرا قانونی را …..که مجلس گفت مخالفت کرد.. ایشان با مجلس در افتاد و مجلس را منحل کرد  و یک رفراندوم ایجاد کرد  به شیوه کمونیستی..مخالف ها در یک خانه و موافق ها در خانه دیگر و افرادی که مخالف بودند از ترس باید رای مثبت میدادند و آنهایی هم که دل و جیگر داشتند باید میرفتند در خانه ها سوا برای دادن رای مخالف چوب و  دشنه میخوردند  و وقتی مجلس منحل شد و کشور به یک باره بر هوا رفت ..اینجا شاه..همان پادشاهی که حکومت نمیکرد و تنها نمادین بود..از فرصت قانونی استفاده کرد و گفت اگر من ترمز آخر را اینجا نکشم..معلوم نیست که دیگر اینجا چه بشود…یا تجزیه میشود..یا پادشاهی میرود..یا کومونیست میشود و یک کشور شورای و صد ها هزار نفر را گوشه دیوار میگذارند برای تیرباران و علاوه بر اینکه امکان تجزیه کشور میباشد امکان بازگشت دولت قاجار هم توسط اینگلیس ها هست… کسانی که در جامعه اکتیو بودند توده ای ها و کومونیست ها بودندو این مسائل و کومونیست شدن ایران و کارهای نا به جای مصدق و منحل کردن مجلس باعث شد که شاه این کودتا را انجام دهد..

در جایی که شما فرمودید انگلیس شاه را دوباره آورد روی کار ..لازم بگویم نه..حرف دروغ نزنید انگلیسی ها به شاه به چشم نخاله نگاه میکردند که اینها یعنی پهلوی ها آمدند و. برنامه های انگلیس ها را از بین بردند انگلیسیها یک احساس خیلی خوبی داشتند همیشه در دوران استثمارشون برای اینکه ..کدوم یک از این تکامل ها در کشور هایی که مورد استفاده داره قرار میگیره خطر ناکه..و اتفاقاتی که در ایران در زمان رضا شاه  و محمد رضا شاه افتاده بود برای اینها  به عنوان بسیار خطر ناک بود که تقربا تمام کارهایی که رضا شاه میکرد و محمد رضا شاه کرد اینها برآورد کرده بودند که اگر دست اینها را باز بگزاریم بعدها اتفاقات غیر قابل بازگشت می افتد

گسترش صنعت و تولیدات و تجارت کشور بود که آنها فهمیدند در چنین کشوری نمیشود دیگر نفوذ کرد برای همین انگلیس ها بسیار احساس خطر کردند

و خوب ایران هم نفت داشت و پروسه صنعتی شدن و پیشرفت ها از بودجه بسزایی برخوردار بود و پروسه پیشرفت با سرعت انجام میگرفت

و روی همین حساب به هر قیمتی شده بود… میخواستند که دولت پهلوی را سرنگون  و منقرض کنند

بعد ها حتی تا سال پنجاه هم هنوز این طرح را داشتند

یعنی در بحران آبادان ..دوباره آمدند این طرح را گذاشتند رو میز..و با آمریکایی ها صحبت کردند که میشود این پهلوی را پایین کشید و آن موقع میخواستند نوه احمد شاه را روی کار بیاورند به نام حمید که  دیگر این شاهزاده هم فارسی بلد نبود ملوان نیروی دریایی انگلیس بود که موفق نشدند دوباره و این نوه نام خود را هم انگلیسی کرده بود

چه لزومی داشتند زمانی که در دوره قاجار همه این کشور ها در ایران بودند و چپاول میکرند و کشور دستشان بود به یک بار بیایند بگویند رضا شاه بیا روی کار..کشور را توسعه بده و ما را بیرون کن و از ایران قدرت بساز

ایشان یعنی ناصر خان در ادامه میگویند:یکی از بیماری‌های وحشتناک شاهان ایران در طول تاریخ  همواره مال اندوزی آنها بود!

نه جناب ناصر خان..دغدغه محمد رضا شاه مال نبود…شاه هیچی در اختیار خود نداشت به جز کاخ های نیاوران …شاه از شیوه سلطان بازی قاجار به شیوه پادشاهی ایرانی برگشته بود و مالی نداشت و نه ملکی و حتی کارگران را سهیم کرده بود در درامد کارخانه..زمین ها را از افراد سرمایه دار خریده بود و به کشاورزان داده بود تا خود کشت کنند

ایشان ناصر خان در ادامه افاضه میکند:تا به امروز برای شاهان ایران فقط یک چیز باقی مانده است، اگر به مردم ظلم کرده‌اند که مردم تا حالا به آنها لعنت و تکفیر می‌فرستند، اما اگر عادل و دادگستر بودند که از آنها همچنان ستایش می‌گردد. حکومت جمهوری اسلامی آنچنان مردم و نیروهای سیاسی را سرکوب و به بدبختی کشانده است که بعضی روشن‌فکران آرزوی  روزهای حکومت پهلوی را در حافظه خود می‌پرورانند! شاید بعضی از این روشن‌فکران سن‌شان قد نمی‌دهد که از شکنجه و زندان‌های شاه خاطره‌ای داشته باشند اما آنهائی که آن روزها را پشت سر گذاشته‌اند به‌خوبی روزهای سخت زندان‌ها را بخاطر می‌آورند. شکنجه‌ها وجنایات رژیم اسلامی آنچنان مردم را به‌ستوه آورده است که ظلم شاه به زندانیان سیاسی در مقایسه به اعمال ضد انسانی حکومت اسلامی، حالا مانند دست نوازش‌گر یک مادر را تداعی می‌کند

جواب:مردم ایران هیچ گاه به پادشاهان خوب لعن و نفرین نفرستاده اند و پادشاهان بد را هم از یاد خود دور کرده اند ولی این را با جرات میگویم به پادشاهن پهلوی میبالند و همواره میگویند نور به قبرشان ببارد و خدابیامرزتشان!!

سپس به شکنجه و زندانی هایی که فرموده اید میپردازم…به بیراهه نروید.. هیچ کسی در نیا  نیست که به زندان رفته باشد و روشنفکر باشد و شکنجه از یادش برود..پس دروغ نگویید .خود میدانید چه میگویید و اهدافتان چیست در آن زمان در تمام دنیا حتی در آمریکا با افرادی که خیانت به کشورشان میکردند برخورد میشد و حتی اعدام…در زمان شاه زندانیان سیاسی ایران چه کسانی بودند؟

توده ای ها..خامنه ای..رفسنجانی..جزنی،مسعود رجوی..و…امسال این اخوندها بودند که دیدیم چه با ایران کردند و شاه میدانست ایران به چه روزی می افتد و اینها را به زندان ها برد…در صورت اینکه در هرجایی دیگر دنیا بود حتی آمریکا این اشخاص اعدام میشدندو سپس نهایت در باره داریوش همایون .. کدام طرفتار نظام پادشاهی داریوش همایون را قبول دارد ؟

داریوش همایون مرده اش شده مراد شما؟؟؟

نه ناصرخان مستشار عزیز..ما حافظه تاریخی داریم..شما هم دارید ولی به نفعتان نیست آن را به کار بیندازید و تنها با دروغ پردازی به گمان خود کار خود را به پیش میبرید

همه میدانند که پس از ساسانیان در ایران هیچ خاندانی اینگونه خدمت به ایران نکرد

هزار ساله پیش  جهانی نبود که با یک دکمه از این سر دنیا با آن سر دنیا ارتباط برقرار شود..و اینترنت باشد …و هزاران چیز دیگر..پیشرفت ها در هزار سال پیش چشم گیر نبودند ونشان داده نمیشدند ..ولی خاندان پهلوی کشور عقب مانده ایران  را در این جهان امروزی و پیشرفت و توسعه جهان به درخشش تاریخی رساند

پس بزرگ ترین خاندان حکومتی ایران میباشند

اگر شما با این حرف ها قصد دارید ده تا بچه را مغزش را همانند جمهوری اسلامی شست و شو بدید بدانید پنج تا بزرگ  هستند که در مقابل شما ایستادگی کنند


under: Uncategorized
Tags: , , ,

حکومت رضاشاه و « دست انگلیسی ها »!

Posted by: کوشان | مهر ۱۵, ۱۳۹۰ | ۱ Comment |

* لورن (وزیر مختار وقت انگلیس در ایران): «رضاخان، میهن‌پرست‌تر از آن بود که هرگز آلت دستی سرسپرده شود.»

* دکتر کاتوزیان پس از بررسی اسناد وزارت امورخارجه‌ی انگلیس معتقد است: «بریتانیا نه نقشی در برآمدن رضاخان داشت و نه دخالتی در فرو افتادن احمدشاه»

***

دکتر علی میرفطروس- ظهور رضاشاه، قدرت‌گیری و سپس حکومت ۲۰ساله‌ی وی، شاید مهم‌ترین مباحثه یا منازعه‌ی سیاسی در تاریخ ۸۰ ساله‌ی اخیر ایران است. به جرأت می‌توان گفت که در تاریخ معاصر ایران، کمتر شخصیّتی را  بتوان یافت که اینهمه دشمنی و دشنام را نصیب خود کرده باشد. با توجّه به اینکه رضاشاه را – به حق- می‌توان بنیانگذار «ایران نوین» نامید، حجم عظیم این دشنه‌ها و دشنام‌ها، شگفت‌انگیز و شگرف می‌نماید. این تنفّر سیاسی، اساساً از سوی حزب توده و نیز از سوی برخی گروه‌های سیاسی-مذهبی انتشار یافت که با حکومت رضاشاه، پایگاه حزبی و جایگاه اجتماعی خود را از دست داده بودند. اینک پس از گذشت ۸۰ سال و با فروپاشی دیوارهای سیاسی- ایدئولوژیک و فرونشستن غبار‌های کینه و کدورت، می‌توان چهره‌ی رضاشاه را در «آئینه‌ی تاریخ» روشن‌تر دید و داوری منصفانه‌ای درباره‌ی وی داشت.۱

یکی از موضوعات مهم در پیدایش و قدرت‌گیری رضاشاه، اعتقاد به «انگلیسی بودن کودتای سوّم اسفند ۱۲۹۹ و ظهور رضاخان» است. جدا از عوامل و احزابی که منبع انتشار چنین اعتقادی بودند، باید گفت که این اعتقاد، در عین حال، ناشی از وجودِ «توهّم توطئه» در اذهان عموم ایرانیان بود که طی آن، «دست انگلیسی‌ها» را در سیاست ایران، دخیل و سرنوشت‌ساز می‌دانستند. به خاطر حضور قاطع دولت استعماری انگلیس در حیات سیاسی ایرانِ عصر قاجارها، این اعتقاد اگرچه رنگی از حقیقت دارد، امّا  ارتقای آن تا حد یک باورِ مطلق، نادرست و حتّی مخرّب است. حداقل تأثیر مخرّبِ این توهّم، این است که اراده‌ی شخصیّت‌ها برای سوداهای سیاسی و کسب قدرت را ضعیف یا خوار و بی‌مقدار می‌نماید. کتاب درخشان «دائی‌جان ناپلئون» و این نظر که: «آنکس که آورده، خود می‌برَد»، نماینده‌ی این ضعف و زبونی‌ست، در حالیکه می‌دانیم تاریخ ایران، سرشار از شخصیّت‌هائی‌ست که از «سربازی» به «سرداری» رسیده‌اند.

***

در آن زمان، ایران، بین دو سنگ آسیاب قدرت‌هاى روس و انگلیس هر روز خُردتر و ضعیف‌تر شده بود، آنچنان که یک روز، دولت روسیه فلان امتیاز را می‌گرفت و روز دیگر دولت انگلیس خواستار بهمان امتیاز و قرارداد بود. تقسیم ایران بین دو  اَبر قدرت روس و انگلیس (در سال‌هاى ١٩٠٧ و ١٩١۵) چیزى به نام ایران و ملت ایران باقی نگذاشته بود. انقلاب ١٩١٧ در روسیه و مسائل و مشکلات داخلى آن کشور، ایران را به «حیاط خلوت» یا مستعمره‌ی دولت انگلیس  بدَل کرده بود به طوری که در کنفرانس صلح پاریس (١٩١٩) برای اعاده‌ی استقلال و حفظ تمامیّت ارضی ایران و در مخالفت با سلطه‌ی دولت انگلیس بر ایران، هیأت اعزامى ایران (باحضور  محمّدعلی فروغی و مشاورالملک) را به کنفرانس راه ندادند.۲ وضع به گونه‌اى بود که به قول وزیر مختار انگلیس: «ایران ملک متروکى بود که به حراج گذاشته شده بود و هر دولتى که پول بیشترى یا زور بیشترى داشت مى‌توانست آن را تصاحب کند…» بى‌ثباتى‌هاى سیاسى و فقدان امنیت اجتماعى، باعث شده بود تا هر یک از سران ایلات و رجال سیاسى براى حفظ منافع و موقعیت خویش و مصون ماندن از تعرّضات و تجاوزات رایج، خود را تحت‌الحمایه‌ی یکى از دو قدرت بزرگ (روس یا انگلیس) قرار دهد. رجال صدیق و موجّهى (مانند مشیرالدوله و مستوفى) نیز یا مجبور به مصالحه و مماشات بودند و یا ـ اساساً ـ از سرپرستى و مسئولیت دولت‌ها استعفاء مى‌دادند و سکوت مى‌کردند. حد متوسّط دوام کابینه‌ها در این دوران، دو – سه ماه بود (تنها در ١٠ سال اول مشروطیت، ٣۶ بار کابینه عوض شد!) این دوران تا ظهور رضاشاه را – به درستی – می‌توان «عصر سقوط کابینه‌ها» نامید.۳

در چنان شرایطی، قدرت‌گیری رضاشاه، از یک طرف، ناشی از اوضاع آشفته‌ی ایران و ناتوانی دولتمردان قاجار بود و از سوی دیگر، ناشی از حمایت اکثر رهبران سیاسی و روشنفکران ترقّی‌خواه ایران از «شخصیّتی مقتدر». به عبارت دیگر: حمایت‌هاى مردمى و خصوصاً  پشتیبانى عموم رهبران و روشنفکران ترقی‌خواه آن عصر (مانند احمد کسروى، عارف قزوینى، محمود افشار، على دشتى، محمدتقى بهار، کاظم‌زاده ایرانشهر، ابراهیم پورداوود، محمدعلى فروغى، على‌اکبر سیاسى، ایرج میرزا، على‌اکبر داور، سید حسن تقى‌زاده و سلیمان میرزا اسکندرى (رهبر حزب سوسیالیست و پدرِ معنوى حزب توده‌ی ایران) و تا مدتى نیز دکتر محمد مصدّق، زمینه‌سازِ قدرت‌گیری «سردار سپه» بود. در این دوران، همه در انتظار یک «شهسوار ناجی» بودند که آرامش و امنیّت را برقرار کند. ایرج میرزا، در همین زمان از اوضاع اجتماعى و سیاسى ایران چنین یاد کرده بود:

«زراعت نیست، صنعت نیست، ره نیست

امیدى جز به سردار سپه نیست».

محمدتقی بهار نیز با تأکید بر شرایط آشفته‌ی سیاسی و اوضاع فلاکت بارِ اقتصادی و خصوصاً فقدان  آرامش و امنیت اجتماعی، ضمن یادآوری و انتقاد از تنّزه‌طلبی‌های «رجال وجیه‌الملّه» می‌نویسد:
«… من از آن واقعه‌ی هرج و مرجِ مملکت (بعد از جنگ جهانی اوّل) … که هر دو ماه، دولتی به روی کار می‌آمد و می‌افتاد و حزب‌بازی و فحّاشی و تهمت و ناسزاگوئیِ مخالفان مطلقِ هر چیز و هر کس، رواج کاملی یافته بود و نتیجه‌اش، ضعف حکومت مرکزی و قوّت یافتن راهزنان و یاغیان در اقصای کشور و هزاران مفاسد دیگر بود … از آن اوقات حس کردم و (در این حس خود) تنها نبودم که مملکت با این وضع علی‌ التحقیق رو به ویرانی خواهد رفت … معتقد شدم و در جریده‌ی «نوبهار» مکرّر نوشتم که باید یک حکومت مقتدر به روی کار آید … باید حکومت مُشت و عدالت را که متکی به قانون و فضلیت باشد رواج داد … دیکتاتور یا یک حکومت قوی یا هر چه … در این فکر من تنها نبودم. این فکرِ طبقه‌ی بافکر و آشنا به وضعیات آن روز بود. همه، این را می‌خواستند تا آنکه رضاخان پهلوی پیدا شد و من به مردِ تازه رسیده و شجاع و پرطاقت، اعتقادی شدید پیدا کردم … » ۴

رضاخان با هوشیاری سیاسی، استفاده‌ی مناسب از موقعیّت‌ها و بهره‌برداری از نیروهای سنّتی و مدرن جامعه، توانست عموم احزاب و نیروهای سیاسی ایران را به سوی خود جلب کند.

پیروزی بلشویک‌ها در روسیه (۱۹۱۷) دولت انگلیس را از گسترش«وحشت سرخ» در جنبش‌های گیلان، آذربایجان، خراسان و… هراسان کرد. این جنبش‌ها باعث ترس دولت انگلیس در بر باد رفتنِ مناطق نفوذ آن کشور، خصوصاً در مناطق نفت‌خیز جنوب شده بود و رضاخان با دوراندیشی و واقع‌بینی توانست از این رقابت‌های موجود در جهت هدف‌های سیاسی خود استفاده کند.

پژوهش‌های اخیر، زوایای تاریکِ چگونگی قدرت‌گیری رضاخان را آشکار می‌کند و نشان می‌دهد که در کودتای سوّم اسفند ۱۲۹۹ و روی کارآمدن رضاشاه، دولت انگلیس نه تنها نقشی نداشت، بلکه بسیاری از دولتمردان مهمّ انگلیس (مانند لرد کرزن، وزیر امور خارجه‌ی انگلیس) از وقوع کودتای رضاخان دچار حیرت  شده بودند و لذا نمی‌دانستند که رهبران کودتا چه می‌خواهند و یا چه هدفی را دنبال می‌کنند. درباره‌ی «عدم مداخله‌ی واقعی انگلیس» در روی کار آمدن رضاشاه، جان فوران، فهرست بلندی از نظرات محقّقان خارجی را ارائه داده است.۵ دکتر سیروس غنی نیز در تحقیق پُرارج خود به این مسئله پرداخته است.۶ دکتر محمدعلی همایون‌کاتوزیان نیز پس از بررسی اسناد وزارت امورخارجه‌ی انگلیس معتقد است: «بریتانیا نه نقشی در برآمدن رضاخان داشت و نه دخالتی در فرو افتادن احمدشاه.»۷

این پژوهش‌ها، نظریه‌ی «انگلیسی بودن رضاشاه» را قاطعانه رد می‌کند، یکی از آخرینِ این پژوهش‌ها، کتاب «سیاست انگلیس و پادشاهی رضاشاه»، نوشته‌ی دکتر هوشنگ صباحی است.۸ این کتاب در واقع، رساله‌ی دکترای نویسنده در «مدرسه‌ی اقتصاد و علوم سیاسی لندن» است که با تکیه بر گزارش‌های رسمی‌ مأموران انگلیسی و انبوهی از اسناد و مدارک جدیدِ وزارت امورخارجه و وزارت جنگ انگلیس تألیف شده است.

نویسنده در بخش‌های اوّل تا سوم، با نشان دادن چگونگی تحکیم و تثبیت قدرت نظامی، مالی و سیاسی دولت انگلیس در ایران، از «دیپلماسی ارعاب»، «توسّل به زور» (صص ۹۵-۳۱)، رقابت‌های دولت‌های روس و انگلیس و فرانسه برای سلطه بر منطقه، پیدایش حضور آمریکا و انجام «توافق امپریالیستی (صص ۲۲۰-۲۰۱) یاد می‌کند.

انقلاب روسیّه (۱۹۱۷) و پیشروی بلشویک‌ها و سلطه‌ی دوباره‌ی آنان بر نواحی قفقاز و سپس هجوم سربازان ارتش سرخ به بندر انزلی و «تأسیس جمهوری شورویِ ایران» در جنبش گیلان و تأثیر آن بر جنبش‌های آذربایجان، خراسان و … باعث شد تا دولت انگلیس «احساس خطر» کند. بنابراین: با شکست طرح‌های سلطه‌جویانه‌ی دولت انگلیس در منطقه، این کشور خود را - به ناچار-  دربرابرِ «راه سوم»ی دید که در حضور و اقتدارِ شخصیّتی به نام «رضاخان میرپنج» (سرتیپ) تجلّی می‌یافت.

بنابراین: صعود برق‌آسای رضاخان از گمنامی ‌به قدرت، بین فوریه و مه ۱۹۲۱ (اسفند و خرداد ۱۳۰۰-۱۲۹۹)، مصادف با تضعیف قدرت سفارت انگلیس در تهران برای تأثیرگذاری بر مسیر حوادث و تا حدودی ناشی از آن بود. (ص۲۲۳)

واکنش انگلیسی‌ها در برابرِ قدرت‌گیری رضاخان

بخش چهارم کتاب، با استناد به گزارش‌ها و مکاتبات وزارت امور خارجه‌ی انگلیس، ما را با «واکنش بریتانیا در برابرِ به قدرت رسیدن رضاخان» آشنا می‌کند، از جمله:

«رضاخان و بسیاری دیگر از افسران قزّاق، قویّاً با تصمیم سیّدضیاء (طباطبائی) مبنی بر استخدام افسران انگلیسی و تفویض قدرت اجرائی به آنان، مخالف بودند. رضاخان اظهار داشت که این کار «معادلِ فروختنِ روح ملّت، یعنی ارتش، به خارجی‌هاست.» (ص۲۲۵)

وابسته‌ی نظامی ‌انگلیس با اینکه اذعان داشت که رضاخان از نفوذ زیادی بر سربازان برخوردار است و شخصیّتی قوی و مصمّم دارد، امّا «او را به سبب بی‌سوادی و نداشتن دانش نظامی‌ فراتر از میزان لازم برای صاحب منصبیِ جزء دیویزیون قزّاق، برای این مقام، نامناسب می‌دانست». (ص۲۲۵)

در اواسط ماه مه (اواخر اردیبهشت) سفارت انگلیس در ایران متوجّه شد که سقوط سیّدضیاء طباطبائی  نزدیک است. نگرانی مقامات انگلیسی – که گمان می‌کردند سفارت روسیّه در خفا به تشویق رضاخان و طرفدارانش پرداخته – رو به فزونی نهاد. سِر پرسی نورمن (وزیر مختار انگلیس در ایران) دست به کار شد تا رئیس‌الوزراء (سیّد ضیاء) را که چشم امیدش بود، نجات دهد، لیکن «مساعی مکرّر او در پایان دادن به توطئه علیه سیّدضیاء به جائی نرسید» چون به گفته‌ی نورمن: «وزیر جنگ (رضاخان) دیگر از ما  واهمه ندارد»، لذا سفارت انگلیس دیگر قدرت روی کار آوردن و برکنار کردنِ کابینه‌ها را نداشت. (ص ۲۲۶)

نورمن از سقوط رئیس‌الوزراء (سیّدضیاء) که «قدرت، شرافت و مساعیِ سازنده‌اش بی‌نیاز از هر گونه ستایش» بود، ابراز تأسّف کرد (ص ۲۲۶)، ولی جرج چرچیل (کارشناس وزارت امورخارجه در امور ایران) همه چیز را زیر سرِ وزیر مختار شوروی می‌دانست و نوشت: «ظاهراً رضاخان به دامِ دسیسه‌بازی‌های آقای روتشتاین (وزیر مختار شوروی در ایران) افتاده است…» اخراج غیرمنتظره و بی‌مقدّمه‌ی افسران انگلیسی از دیویزیون قزّاق و به ویژه، روابط ظاهراً خصوصی رضاخان با سفارت روسیّه، سبب شد که انگلیسی‌ها او را خطری برای نفوذشان در تهران تلّقی کنند. گه‌گاه به نظرِ نورمن می‌رسید که رضاخان «کاملاً طرفدار روس‌ها» است و حتّی احتمال دارد که وزیرمختار شوروی با کمک وزیر جنگ (رضاخان) کابینه را سرنگون سازد تا کابینه‌ی «علناً خصمانه‌تری نسبت به دولت انگلیس و کاملآً سرسپرده‌ی روس‌ها» بر سرِ کار آورَد… بنابراین نورمن، قویّاً از وزرارت خارجه‌ی انگلیس خواست که هیچ‌گونه وامی ‌به دولت ایران داده نشود تا رضاخان «کنارگذاشته شود.»(ص ۲۲۷)

پیروزی قاطع رضاخان بر انقلابیّون گیلان، وجهه‌ی او را در نظر انگلیسی‌ها بالا بُرد و از این زمان دولت انگلیس کوشید تا با «شخصیّت خبیث رضاخان» کنار بیاید. عوامل دیگری نیز باعث شدند تا انگلیسی‌ها رضاخان را «به حساب بیاورند»، یکی از این عوامل این بود که رضاخان در فضائی سرشار از  «ملّی‌گرائی رو به رشد» و در جوّی عمیقاً ضدانگلیسی و با وجود مخالفت انگلیسی‌ها به قدرت رسیده بود، آن چنانکه آیرونساید نیز نوشته بود که افسران ایرانی در دیویزیون قزّاق، «مملوّ از احساسات ضدانگلیسی» هستند (ص ۹۴)، لذا به نظرِ سِر پرسی لورن (وزیرمختار جدید انگلیس در ایران): «بازگشت به سیاست مداخله در امور کشورهای دیگر که شرایط جنگی آن را میسّر ساخته بود، به وضوح، غیرممکن است.» در واقع، انگلیسی‌ها دیگر در موقعیّتی نبودند که نتیجه‌ی جنگ قدرت در تهران را تعیین کنند، لذا مجبور بودند خود را به گرفتن جانب برَنده (رضاخان) راضی کنند. لورن – بعدها- به خود بالید که او رضاخان را به عنوان «اسب برَنده در مسابقه‌ی سیاسی، کمی ‌پس از ورودش به تهران، شناسائی کرده است» و لذا به وزارت امور خارجه‌ی انگلیس توصیه کرد تا برای اعاده‌ی وجهه و نفوذ انگلیس در ایران تا حد ممکن در ارتباط با امور داخلی ایران، بی‌طرف بماند… برای زدودن خاطرات تلخ هفت سال گذشته در ذهن ایرانیان، «مقامات انگلیسی باید به زایل شدن نفوذ خود در ایران، رضایت دهند…» لُرد کرزن (وزیر امور خارجه‌ی مغرور انگلیس) از سیاستِ «دخالت ممنوع» لورن، دلِخوشی نداشت، امّا مجبور بود آن را بپذیرد. هنگامی‌که کرزن اصرار کرد که «ایرانیان نباید خواهان کمک و مشورت ما باشند»، لورن پاسخ داد: «آنان هیچ یک را نمی‌خواهند». بنابراین کرزن خود را با این امید که روزی ایرانیان «مجدّداً بر درِ سفارت انگلیس خواهند کوفت» تسلّی داد. (ص ۲۳۲)

بدین ترتیب، سرانجام، انگلیسی‌ها به سبب قطع امید کامل از طبقه‌ی حاکمه در تهران، ناچار شدند روی رضاخان حساب کنند. به عقیده‌ی لورن: عُمدتاً به سبب ظهور نامنتظرِ شخصیتِ قدرتمندی چون رضاخان» بود که در پیِ عقب‌نشینی قوای انگلیس، ایران به دامان هرج و مرج نیفتاده بود… کرزن، با حسرت و تلخکامی، احساس می‌کرد: «از بی‌کفایتیِ بی‌مانند، علاج‌ناپذیر و غیرقابل تصوّر سیاستمداران ایران، رودست خورده است» (ص ۲۳۳)… در چنین شرایطی، انگلیسی‌ها چاره‌ی دیگری نداشتند جز آنکه «به تماشای ستاره‌ی رضاخان بنشینند.» (ص ۲۳۵) لورن امیدوار بود با آنکه رضاخان «فردی مستقل» است، «فشارِ بی‌امانِ شرایط» و به ویژه، دشمنی وی با بلشویسم، رضاخان را در نهایت «به اردوی ما» برانَد. (۲۳۶) با این حال، در سال ۱۳۰۱ (۱۹۲۲) اگر حق انتخابی بین رضاخان و شیخ خزعل وجود می‌داشت، هم لورن و هم  لُرد کرزن، احتمالاً شیخ خزعل را انتخاب می‌کردند، هرچند که لورن معتقد شده بود: با آنکه «رضاخان، میهن‌پرست‌تر از آن بود که هرگز آلت دستی سرسپرده  شود»، امّا می‌توانست «دوستی بسیار مفید» به شمار آید. (ص ۲۴۳) با این وجود، وزیر امور خارجه‌ی انگلیس (لُرد کرزن) که ایران را ملک ‏شخصی خود می‌پنداشت، سیاست‌های رضاخان را مغایر با منافع دولت انگلیس می‌دانست و لذا در سال ۱۳۰۲ (۱۹۲۳) به لورن نوشت: «به نظر می‌رسد که رضاخان، مصمّم به دنبال کردن سیاست‌هایی‌ست که من پیوسته آن‌ها را تقبیح کرده‌ام. او باید تا به حال دانسته باشد که با مخالفت اعلیحضرت (انگلیس) روبرو خواهد شد»… جرج چرچیل نیز کم و بیش به همین انداره با سیاست‌های حکومت مرکزی رضاخان مخالف بود.

در اکتبر ۱۹۲۳ (اوایل آبان ۱۳۰۲) رضاخان، احمد شاه قاجار را وادار کرد تا او را به مقام رئیس‌الوزرائی  منصوب کند. نقش لورن در این ماجرا، فراتر از یک «میانجیِ بی‌میل» نبود، در حالی که لُرد کرزن هنوز رضاخان را «یک شخصیّت خبیث» می‌نامید. (ص۲۲۷)

با وجود هم‌صدائیِ لورن با کنسول انگلیس در اهواز و تحریک سران ایلات لُر و بختیاری و خصوصاً شیخ خزعل برای برکناری یا سرنگونی «رضاخان ضد انگلیسی» در سال ۱۳۰۳ (۱۹۲۵) به نظرِ لورن چنین  می‌رسید که «رضاخان شخصیّتی بزرگ‌تر از آن است که بتوان همانند رئیس الوزراءهای پیشین  از مسند قدرت به زیرش آورد.» (ص ۲۵۵) آنچه که این نظر را به زودی در نزدِ کرزن و دیگران به یک «واقعیّت تلخ» بدَل ساخت، تصمیم ناگهانی و غیرمنتظره‌ی سرتیپ رضاخان و سرتیپ فضل‌الله زاهدی در حمله به خوزستانِ نفت‌خیز و سرکوب نیروهای شیخ خزعل (دست‌نشانده‌ی دولت انگلیس) بود، حمله‌ای که با کم‌ترین امکانات نظامی ‌و تدارکاتی و با وجود خطرات فراوان، باعث شد تا پس از ۱۲ ساعت نبرد سنگین و نابرابر، مهم‌ترین منطقه‌ی استراتژیک و اقتصادی دولت انگلیس در ایران، از چنگ عوامل انگلیس، آزاد و به آغوش میهن بازگردد …

* * *

رضاشاه محصول انقلاب مشروطه بود (۲)

رضاشاه محصول انقلاب مشروطه بود (۱)

بریتانیا نه نقشی در برآمدن رضاشاه داشت و نه دخالتی در فروافتادن احمدشاه

نکاتی دربارهء دوران رضاشاه

ایجاد کانونهای ناسیونالیستی در عصر رضاشاه پهلوی


کتاب «سیاست انگلیس و پادشاهی رضاشاه»، با ترجمه‌ی خوب پروانه‌ ستاری، در ۳۶۶ صفحه، از سوی نشر گفتار (تهران: ۱۳۷۹) منتشر شده است.

پانویس‌ها

× به نقل از یادنامه‌ی منوچهر فرهنگى، به کوشش دکتر فرهنگ مهر، نشر شرکت کتاب، لوس آنجلس، بهار ۲۰۰۹

۱. براى نگاهى دیگر درباره‌ی رضاشاه، به اینجا نگاه کنید.

۲. در این باره نگاه کنید به گزارشِ اندوه‌بارِ محمّدعلی فروغی: مقالات فروغی، ج ۱، چاپ دوم، انتشارات توس، تهران: ۱۳۵۴، صص ۷۹-۶۱.

۳.  برخی منظره‌ها و مناظره‌های فکری در ایران امروز، علی میرفطروس، چاپ دوم، ۲۰۰۵، ص ۳۶-۳۵.

۴. تاریخ مختصر احزاب سیاسی، محمدتقی بهار، ج ۱، تهران: ١٣۵٧.

۵. نگاه کنید به: مقاومت شکننده، ترجمه‌ی احمد تدیّن، چاپ دوم، انتشارات رسا، تهران: ۱۳۷۷، ص ۳۱۸.

۶. نگاه کنید به: ایران؛ برآمدن رضاخان؛ برافتادن قاجار و نقش انگلیسی‌ها، ترجمه‌ی حسن کامشاد، انتشارات نیلوفر، تهران: ۱۳۷۷، صص ۱۸۳-۱۶۷ و ۱۹۸، ۲۱۳، ۲۱۶، ۲۸۳-۲۸۲، ۲۹۴-۲۸۹، ۳۰۵ و  …

۷. به اینجا نگاه کنید.

سیاست انگلیس و پادشاهی رضاشاه

نوشته‌ی دکتر هوشنگ صباحی

ترجمه‌ی پروانه‌ ستاری

نشر گفتار

۳۶۶ صفحه

تهران:۱۳۷۹

 

under: Uncategorized
Tags: ,

رضاشاه در سفرنامه هایش

Posted by: کوشان | مهر ۱۵, ۱۳۹۰ | No Comment |
 


اکنون چندگاهی است که تاریخ، به معنی تاریخنگارانی روشن بین و توده مردمی تجربه آموخته، بر رضا شاه پیوسته مهربان‌تر می‌شود. دستاوردهای او دربرابر تاریخسازان دیگر هر روز برجسته‌تر می‌نماید. سده بیستم ایران را بیست ساله رضا شاه ساخت نه دو سه ساله ملی کردن نفت مصدق یا بیست و پنج ساله انقلاب و حکومت اسلامی خمینی؛ و آنچه از ایران در سده بیست و یکم برخواهد آمد بر پایه دستاوردهای رضا شاه، با الهامی از قهرمانی مصدق و در واکنشی به ارتجاع خونین خمینی خواهد بود.

 

در تاریخ همروزگار ایران هیچ کس مانند رضا شاه ترور شخصیت نشده است. سه نسل روشنفکران و سرامدان فرهنگی و کوشندگان سیاسی، بیشترشان، از چپ و مذهبی و ملی کوشیدند از او چهره‌ای زشت بنگارند. دست پروردگان نامستقیم او، آنها که زنده ماندنشان نیز به برنامه نوسازندگی او بستگی داشته بود، نه کمتر از رقیبانش، بر خود فرض دانستند که پا بر هر واقعیتی نهاده، او را سرچشمه هر چه در ایران ناپسند می‌یافتند بشمارند. خدمتهای او خیانت و میهن پرستی‌اش وطن فروشی به قلم رفت. آنچه را نیز که نمی‌شد از پیشرفتهای دوران او انکار کرد یا نادیده گرفت، ساخته دست بیگانگان و جبر تاریخ شمردند. دشمنانش را اگرچه ناسزاوار‌ترین، به زیان او بالا بردند. به هزینه او از ترسویان پولدوست و مرتجعین دشمن آبادی و آزادی ایران و عوامل ثابت شده بیگانه، قهرمانان آزادی ساختند. بر سرنگونی‌اش که فرو افتادن ایران در کام هرج و مرج و بازگشت از مسیر بهروزی بود شادی کردند. از کینه به او و آنچه از او مانده بود در چرخشی هزار و سیصد چهارصد ساله، خود و مردمی را، که رمگی خود را پذیرفته، گوسفند وار وار دنبال آنها بودند به بد ترین سیاهچالی که برسر راه بود انداختند. بقایای بی‌امید و از دو سر باخته‌شان هنوز مسئله‌ای مهم‌تر از لجن مال کردن میراث او برای خود نمی‌شناسند.

تا دیر زمانی به نظر ساده انگاران می‌رسید که شکست سیاسی رضا شاه در شهریور ١٣٢٠/١٩۴١ که به دست فرزندش در انقلاب اسلامی کامل شد یک شکست تاریخی و برگشت ناپذیر است؛ سده بیستم ایران زیر سایه دو نام دیگر افتاده است: مصدق و خمینی. هر چه بود سخن از یک دوره دو سه ساله بود و یک انقلاب که اگر خوب می‌نگریستند مایه شرمندگی سده بیستم، و نه تنها در ایران، است. رضا شاه حتا در دست بیغرض‌ترین ناظران، یک شخصیت درجه دوم بود که اگر چه کارهائی هم کرده بود ولی چیزی برای آینده نداشت. آینده را مصدق و خمینی رقم زده بودند. ایران بر راه آن دو می‌رفت، در بهترین صورتش ترکیبی از آن دو، و قهرمانانش مانندهای ملی مذهبیان گوناگون. دهها میلیون ایرانی در کشوری که او ساخته بود می‌زیستند و هر روز از امکاناتی که او فراهم کرده بود و فرزندش به فراوانی بیشتر در دسترسشان گذشته بود بهره می‌بردند و آنها را همان اندازه مسلم می‌گرفتند که بدبختی‌ای که برخود روا داشته بودند.

ولی تاریخ که حافظه جمعی است با خود جمع دگرگون می‌شود و معانی دگرگونه می‌یابد. برای ایرانیان که بیست و پنج سال است دارند زیر نور کور کننده و فشار کمرشکن واقعیات، ناگزیر از پاره‌ای بازنگری‌ها در موقعیت خود می‌شوند اندک اندک جدا کردن تاریخ از سیاست، دست کم از سیاستبازی، امکان می‌پذیرد. ایرانی هم می‌تواند گاهگاهی به تاریخ خود نه از این نظر که برای او چه سود سیاسی دارد، بلکه از منظر جایگاه واقعی هر رویداد در بافتار context زمان و مکان خود و تاثیراتش بر آینده بنگرد. شکست سیاسی “پیروزمندان” عرصه روابط عمومی (و آن شکست با آن پیروزمندی رابطه‌ای مستقیم دارد؛ پیروزی روابط عمومی میان تهی است و فراز و نشیب‌های تاریخ را برنمی‌تابد) این رویکرد به تاریخ را آسان تر کرده است. همه آنها که راه خود را به قدرت از روی ویرانه یاد و جایگاه رضا شاه پیمودند به ویرانی افتاده‌اند؛ و اگر ویران کردن یاد و جایگاه رضا شاه یک پیروزی سیاسی برای آنان بود، ویرانی خودشان یک شکست تاریخی است که از زیر آوارش بدر نمی‌آیند.

اکنون چندگاهی است که تاریخ، به معنی تاریخنگارانی روشن بین و توده مردمی تجربه آموخته، بر رضا شاه پیوسته مهربان‌تر می‌شود. دستاوردهای او دربرابر تاریخسازان دیگر هر روز برجسته‌تر می‌نماید. سده بیستم ایران را بیست ساله رضا شاه ساخت نه دو سه ساله ملی کردن نفت مصدق یا بیست و پنج ساله انقلاب و حکومت اسلامی خمینی؛ و آنچه از ایران در سده بیست و یکم برخواهد آمد بر پایه دستاوردهای رضا شاه، با الهامی از قهرمانی مصدق و در واکنشی به ارتجاع خونین خمینی خواهد بود. تجربه بیست و پنج ساله گذشته ایران، بزرگی کار رضا شاه را از آنچه در دوران پیش از آن می‌شد دریافت نمایان‌تر می‌سازد. امروز در کشوری که حکومتش می‌کوشد آن را به صد سال پیش برگرداند ــ با همان درهم ریختگی سیاسی و از هم گسیختگی اجتماعی و آخوندبازی همه جارا فرو گرفته، در زیر حکومتی که یک دربار پرقدرت تر قاجاری است ــ بهتر از چهار دهه پیش می‌توان دید که رضا شاه از کجاها و با چه آغاز کرد و با چه جامعه ای سر و کار داشت. اسناد و کتابهای بیشتری انتشار می‌یابند و نور بیشتری بر پرده اوهام و دروغها و مبالغه‌های شصت ساله گذشته می‌افشانند.

از بهترین این اسناد دو سفرنامه رضا شاه است که سخنان اوست به خامه فرج الله بهرامی دبیر اعظم رئیس دفتر سردار سپه-رضا شاه. بهرامی یک مامور اداری و رئیس دفتر بیرنگ “تیپیک” دربار نبود و درجای خود شخصیتی قابل ملاحظه داشت و نوشته‌هایش از قلم نیرومندی حکایت می‌کند که با همه کاستیها و زیاده رویهای نثر فارسی آن دوران، روایت گویا و دقیقی از رویدادها و مناظر و نیز روحیات مردی است که همراه او سفر می‌کرد و اندیشه‌هایش را با او در میان می‌گذاشت.

نخستین، سفرنامه خوزستان، در ١٣٠٣/١٩٢۴ نوشته شده است و یکی از مهم‌ترین رویدادهای تاریخ صد سال گذشته ایران را گام به گام دنبال می‌کند؛ از توطئه حکومت انگلستان، که در پی برپاکردن شیخ نشین دیگری در خوزستان به نام امارت عربستان می‌بود و شیخ خزعل زیر حمایت خود را تقویت می‌کرد، و دربار قاجار، و اقلیت مجلس به رهبری “پهلوان آزادی” مدرس، که می‌کوشیدند به بهای تجزیه ایران جلو سردار سپه را بگیرند، تا لشگرکشی پیروزمندانه و بازگرداندن آن استان به دامان میهن. سفرنامه خوزستان بخشی از یک دوره قهرمانی تاریخ همروزگار ما را باز می‌گوید ــ در آن سالهای دهه سوم سده بیستم که ارتش کوچک و نا مجهز ایران نوین چهار گوشه کشور را از گردنکشان و عشایر مسلح پاک می‌کرد و پس از یک قرن، امنیت را به ایران باز می‌آورد و دولت-‌ ملت نوین ایران را بر بنیادهای استواری می‌نهاد. دومین کتاب، سفرنامه مازندران، در ١٣٠۵/١٩٢۶ یک سال پس از پادشاهی رضا شاه نوشته شده است، در آن هنگام که شاه نو به دیدار زادگاه خود رفته بود. آن دو سفرنامه در همان زمانها انتشار محدودی یافت و نایاب بود، تا در اواخر پادشاهی محمد رضا شاه به مناسبت “آئین ملی بزرگداشت پادشاهی پهلوی” (١٣۵۴/١٩٧۵) از سوی مرکز پژوهش و نشر فرهنگ سیاسی دوران پهلوی (از آن مرکز تا آنجا که حافظه یاری می‌کند کاری در زمینه فرهنگ سیاسی بر نیامد) بار دیگر منتشر شدند و اکنون به همت “تلاش” در دسترس گروههای بزرگ‌تری قرار می‌گیرند.

هردو سفرنامه بویژه سفرنامه مازندران، خواننده را بویژه از این فاصله هشت دهه، به دل پدیده یگانه‌ای که نامش نوسازندگی رضا شاهی است می‌برند؛ به ژرفای تیره روزی کشوری که خود را به آن پادشاه عرضه کرد و به درون ذهن آن پادشاه، که حتا ستایندگانش در اوراق این سفرنامه‌ها با گوشه‌های تازه‌ای از شخصیتی با ابعاد قهرمانی آشنا می‌شوند. برابر نهادن این سفرنامه‌ها با آثار دیگری که از شخصیتهای تاریخی دوران همروزگار بجا مانده است رهبر سیاسی و نظامی استثنائی را که او می‌بود نشان می‌دهد. آن درجه سرسپردگی به امر عمومی و یکی کردن خود با کشور، آن روشن بینی در هدفها و استراتژی و سختگیری وسواس آمیز در اجرا که او را به چنان کامیابی‌های باورنکردنی رسانید از همین سفرنامه ها پیداست. تصویری که از صفحات سفرنامه ها برمی‌آید اراده‌ای شکست ناپذیر است در خدمت تخیلی، نه خیالبافی، بلند پرواز که با انظباطی آهنین از هر ساعت (روزی چهارده پانزده ساعت کار می‌کرد) بیشترینه‌ای را که می‌شد بیرون می‌کشد. تصویر مردی است که از خواب خود می‌زند (شبی به چهار ساعت خواب عادت کرده بود) تا بخواند؛ خودآموخته‌ای که درس کشورداری را از تاریخ فرا می‌گیرد؛ و رهبری که نگاهش بر چیزی نمی‌افتد مگر اندیشه‌ای برای بهتر کردن گوشه‌ای از ویرانسرائی که به او سپرده شده است در ذهن خستگی ناپذیرش بیاورد. و آن ویرانسرا! هر ورق سفرنامه‌ها در توصیف جاندار بهرامی، دفتری است بینوائی و ازهم گسیختگی کشوری رو به انقراض را.

یک نقطه برجسته سفرنامه خوزستان، سفر دریائی رئیس ال‌وزرا و وزیر جنگ است از بوشهر به بندر دیلم. سردار سپه شتاب دارد خود را به خوزستان برساند. در کناره دریا راهی نیست و او نمی‌خواهد دو هفته تا رسیدن ناوچه جنگی پهلوی که تازه از آلمان خریده است انتظار بکشد. تصمیم می‌گیرد جان خود و همراهانش را که به آنان هشدار داده است به خطر بیندازد و با تنها ناو نیروی دریائی ایران در خلیج فارس، یک “زورق پوسیده” به نام مظفری، که دو سوراخ در پهلو دارد و در پلیدی و اندراسش، مظهری از دوران قاجار است به دریای خروشان آذر ماه بزند. او این سفر را با خطر واقعی مرگ پذیره می‌شود و از آن نه کمتر، در حالی که تنها یک نظامی بهمراه دارد به اهواز می رود که پر از افراد مسلح شیخ خزعل است. (او بویژه روز ١٣ آذر را که در آن زمان عقرب می‌گفتند ــ برای سفر پرخطر خود بر می‌گزیند که درسی در باره خرافات به هم میهنانش بدهد.) از وزیران کابینه‌اش تا سفارت شوروی که صمیمانه نگران سلامت اوست هشدار می‌دهند که در اهواز کشته خواهد شد. او البته این خطر حساب شده را در حالی می‌کند که سپاهیانش به فرماندهی سرتیپ فضل الله (زاهدی) در نبردی ١٢ ساعته در زیدون نیروهای شیخ را شکسته‌اند و گام به گام خوزستان را از اشرار پاک می‌کنند و اردو‌هائی که ازخرم آباد، آذربایجان، و اصفهان روانه داشته، پای پیاده، از نا‌امن‌ترین مناطق، جنگ کنان خود را به نزدیکی خوزستان می‌رسانند. (خود او به حق می‌گوید این لشگر کشی در سده‌های اخیر ایران مانندی ندارد.) سردار سپه با این نمایش کار یک لشگر را می‌کند.

در سفر خوزستان است که سردار سپه به اندیشه پیوستن دو دریای ایران با راه آهن و پایه گذاری نیروی دریائی در خلیج فارس می‌افتد (این درخواست را ایرانیان مهاجر در عراق نیز که سردار سپه در بازگشت به تهران به آنجا رفته است ــ زیرا راه دیگری نیست ــ نیز دارند.) و نام عربستان را که در دوره صفوی برگوشه‌ای از آن استان گذاشته بودند و قاجارها به همه خوزستان دادند از نقشه ایران پاک می‌کند و پایه تلگرافخانه مستقل سراسری ایران را می‌گذارد.

در سفرنامه مازندران او قدرتی بسیار بیشتر و خیالاتی بزرگ‌تر برای استان زادگاه و میهن خود دارد و فارغ از دسیسه‌های دربار قاجار و تهدیدات انگلستان و در حالی که آخرین کوشش اقلیت مجلس را در بهم زدن وضع ترکمن صحرا درهم شکسته به وضع نومید کننده مردم بیشتر می‌پردازد. شکافتن البرز و ساختن راه آهن سراسری با “سیصد کرور تومان” در حالی که حقوق کارمندان را نمی‌تواند مرتب بپردازد ذهن اورا پیوسته مشغول‌تر می‌دارد. او از همانگاه شبکه راههای کشور را گسترش داده است ولی راه آهن سراسری چیز دیگری است و گذشته از گشودن استانهای زرخیز ایران در شمال و جنوب، به یکپارچه کردن کشور کمک می‌کند. دیدن مناظر زیبای طبیعت او را به اندیشه توسعه جهانگردی مازندران می‌اندازد و طرح ساختن و باز ساختن شهرها و پوشانیدن سرزمین از ساختمانهای عمومی در ذهنش شکل می‌گیرد. به گرگان و استرآباد می‌رود که سال پیشش به فرماندهی سرتیپ فضل الله خان آرام شده است ودیگر آشوب و راهزنی‌های عشایر و ربودن و فروختن دختران و پسران شهر نشینان در شمال و شمال شرق ایران را به خود نخواهد دید و در آموزشگاه زاهدی آن پنجاه کودک درس می‌خوانند. از آنجا دستور افزایش بودجه آموزش و پرورش را می‌دهد که همواره از اولویتهای او بوده است “از این به بعد زندگی بدون مدرسه محال است محال.” از همانجا به وزیران ابلاغ می‌کند که پیاپی به گوشه و کنار ایران مسافرت کنند و با مردم آمیزش داشته باشند. اگر هر کدام از پادشاهان قاجار تنها یک سفر از آن گونه به استانی از ایران کرده بودند کشور ما در همان سده نوزدهم به جهان پیشرفتگان نزدیک شده بود.

در سفر مازندران گوئی همه منظره ایران و اجزاء برنامه‌ای که برای زنده کردن پیکر محتضرمیهن لازم است بر او آشکار می‌شود: “به وضعیات این مملکت نگاه می‌کنم … وهمین طور به مسئولیت خود در مقابل اینهمه خرابی که توجه می‌کنم حقیقتا گاهی مرا رنجور می‌نماید. هیچ چیز در این مملکت درست نیست و همه چیز باید درست شود. قرنها این مملکت را چه از حیث عادات و رسوم و چه از لحاظ معنویات و مادیات خراب کرده‌اند. من مسئولیت یک اصلاح مهممی را بر روی یک تل خرابه بر عهده گرفته‌ام … آیا کسی باور خواهد کرد طرز لباس پوشیدن را هم باید به اغلب یاد بدهم؟… هر کارخانه‌ای را می‌توان ایجاد کرد، موسسه‌ای را می‌توان راه انداخت. اما چه باید کرد با این اخلاق و فسادی که در اعماق قلب مردم ریشه دوانیده و نسلا بعد نسل برای آنها طبیعت ثانوی شده است؟” از هم میهنانش تنها ارمنیان را می‌یابد که، سازگار با نقش متمدن کننده چهارصد ساله خود در جامعه ایرانی، کوچه و خانه‌های خود را پاکیزه نگهداشته بودند و موهای دختران کوچکشان را شانه زده بودند. “بقیه بچه‌ها تمام شبیه به اشخاصی بودند که در اعصار ماقبل تاریخ زندگی می‌کرده‌اند.”

هر منزل سفر او را به اندیشه راه حلی می‌اندازد و از طرحی به طرح دیگر راه می‌برد و ایران پانزده ساله بعدی صحنه اجرای آن طرحها و تحقق یافتن آن راه حل‌هاست. از جلوگیری از “اختلاط سیاست با مذهب” که آن را مهم‌ترین اشتباه صفویان و غیر قابل عفو می‌داند تا ساختن آرامگاه شایسته برای شاعران بزرگ ایران؛ از کشت چای تا کارخانه ابریشم بافی؛ از شهرداری (بلدیه) برای شهرهای ایران و برنامه مدارس که “میل دارد تکیه گاه آمال خود قرار دهد” تا پایه گذاری اداره نظام وظیفه و برق‌رسانی؛ و جاده شوسه و پل و شاهراه سراسری که ترجیع بند اندیشه‌های اوست. او در پایان سفرش که از آن به عنوان پایان مطالعاتش نام می‌برد شتاب دارد که به تهران بازگردد زیرا برای گردش و تماشا نیامده است.

رضا شاه دیگر سفرنامه ننوشت ولی هر گوشه ایران شاهد رهاوردهای آن دو سفر و بسیار کارهای بزرگ دیگر شدند. او هر چه را در سر داشت به عمل آورد. ما دستاوردهایش را می‌دیدیم و از دامنه آنها به شگفتی می‌افتادیم؛ امروز با خواندن این سفرنامه‌ها از گشادگی ذهن و دامنه تخیل آن فرزند یتیم خانواده‌ای بی‌چیز که زنذگیش را حتا بر تخت پادشاهی در سختی سپری کرد به شگفتی می‌افتیم. دربرابر او کوششهای کسانی که پنجاه سال و بیشتر برای آلودن نام او، زندگی ملی و زندگیهای شخصی خود را هدر کردند چه اندازه حقیر می‌نماید! تا دهه‌ها چه آسان می‌شد درآوردن خوزستان ایران را از چنگال بریتانیا فراموش کرد و ملی کردن نفت همان استان را بزرگ‌ترین رویداد تاریخ ایران جلوه داد؛ کسی را که تاسیسات نفتی را از گروهی مامور انگلیسی تحویل گرفت سرباز فداکار نامید، و سربازی را که خوزستان را پس گرفته و شیخ خزعل را دستگیر کرده بود به هر اتهامی بدنام کرد. سردار سپه در همان سفر خوزستان این رفتار با رویدادهای تاریخی را چشیده بود. او که به گفته خودش “چهار سال است جان در کف نهاده، شبانروزی ١۵ ساعت کار کرده و تحمل همه قسم سختی نموده و بالاخره مملکت را به این حالت امروزی رسانده‌ام. قشون خارجی را طرد، دست مداخله آنها را کوتاه و استقلال سیاسی مملکت را تثبیت کرده‌ام” گله می‌کند که “نمی‌دانم چه وقت این ملت عمیقا عوض خواهد شد! کی می‌شود که افراد اهالی در مقابل تهدیدات، دربرابر اتهامات، با یک میزان منطقی ایستاده و سقیم را از صحیح تجزیه کنند!”

امروز کسانی به فراوانی بیشتر با “میزان منطقی” در تحلیل”سقیم از صحیح” به او و دوره او می‌نگرند و در عین احساس ستایش ناگزیر، مایه‌های ناکامی‌اش را از جمله در همین سفرنامه‌ها می‌یابند. آن سختگیری بر خود که به دیگران نیز می‌رسید و آنان را پیوسته ترسان بر سرنوشت خویش یا به گریز و کناره جوئی یا به خودکشی وا می‌داشت، یا به محکومیت و نابودی ناسزاوار می‌کشید، پیرامونش را از بهترین استعدادها تهی کرد. حضور پر مهابت او نزدیکانش را از بازگفتن خبرهای ناگوار ترساند. بدبینی و بی اعتمادی درمان ناپذیرش به هم میهنان خود جائی برای تفویض مسئولیت که هم بار کمرشکن را از دوشهایش، هر چه هم توانا، بر می‌داشت و هم به پرورش رهبران کمک می‌کرد نگذاشت. تکیه بر خود و بر زور، اگر چه با بهترین نیتها، جامعه را از پرورش سیاسی بازداشت. و آن نگاه به امکانات مازندران که با میل به مالکیت شخصی همراه شد لکه‌ای پاک نشدنی بر خدمات بزرگش گذاشت.

او خود را دگرگون کرده بود و کشور را نیز سراپا دگرگون کرد اما آن گام اضافی را نتوانست رو به بزرگی بردارد. در تحلیل آخر، سنگینی واپسماندگی مادی و فرهنگی جامعه تازه بیدار شده از خواب سده‌ها بر او نیز افتاد و بد‌تر از همه توفان جنگ جهانی دوم ناگاه و نا آگاه در خودش پیچاند. سرنوشت تاریخی او از یک جنگ جهانی به جنگی دیگر ورق خورد. ولی با همه کاستیها و پایان غم انگیزش، چند رهبر سیاسی و چند کشور دیگر توانسته بودند در آن فاصله از چنان کارهای نمایان برآیند؟

 

داریوش همایون

 

 

 

under: Uncategorized
Tags: , ,

وصیت نامه شاهنشاه فقید ایران

Posted by: کوشان | مهر ۱۴, ۱۳۹۰ | No Comment |

 

شهبانو فرح پهلوی: شاهنشاه آریامهر در آخرین هفته های حیات، در بستر بیماری و در شرایطی غم انگیز و در اوج تلاش مبارزه با بیماری هولناک خود، با مزاجی رنجور، ولی با عظمت روحی ستایش آمیز در ساعات متناوب، سخنانی ایراد و رهنمون هایی فرمودند که مجموعهء این تقریرات به صورت پیام زیر تدوین می گردد. باشد که این نوشته، ترجمان مکنونات درونی و گواه ایران پرستی ابر مرد تاریخ شاهنشاهی ایران که افتخار همسری او را داشته ام بر صحیفه روزگار نقش بندد:

در این هنگام که دور از خاک وطنم در چنگال این بیماری جانکاه آخرین روزهای زندگی خود را سپری می کنم، به عنوان پادشاه ایران زمین این پیام را به ملتم، که در شوم ترین دوران تاریخی وطن اش روزگار تیره ای را می گذراند می فرستم.

همانند هر مسلمان معتقدی که در آستانهء مرگ از وجدان پاک و صفای کامل روح برخوردار است، خداوند بزرگ را به شهادت می طلبم، از آن وقت که صرفاً به خاطر جلوگیری از خونریزی هموطنانم ناچار خاک ایران را ترک کردم آنی از فکر سیه روزی تدریجی ملتم، و مخصوصاً اندوه رقت بار شهادت وطن پرستان با نام و گمنامی که سینه های فراخ خود را در مقابل جوخه های آتش جلادان قرار داده اند فارغ نبوده و با تار و پود وجودم این رنج های روز افزون را احساس کردم و در این رهگذر از تقدیر خود رضایت دارم، که در این دوران آوارگی ضربات تازیانه سرنوشت، این رنج ملی را بر روح و جسم رنجور من نیز کوفته است.

شگفت اتفاقی ست، در همان لحظاتی که قلب من از حرکت می ایستد، قلوب افسران دلاور ارتش من نیز، که در تکاپوی نجات وطن بوده اند، پیاپی آماج گلوله های دشمنان ایران قرار می گیرند. من این تقارن را به پیوند معنوی ناگسستنی که بین خودم و این ارتش که ناجوانمردانه در بستر یک دسیسهء ضد ملی و میهنی قرار گرفت، وجود دارد، تعبیر می کنم . و برای اینکه چنین پیوندی جاودان ماند، توصیه می کنم که بعد از نجات کشورم، کالبدم درگورستان این شهیدان جانباخته وطن، مدفون گردد.

من در این دقایق واپسین شیرینی خاطرات افق ایران عزیز را که به آن عشق می ورزم، در برابر تلخی زهراگین مرض جانسوز قرار داده ام. خاطرهء شالیزارهای کرانه های دریای خزر، و مرغزارهای دیلم، خاطرهء قله های پر برف سبلان و سهند آذربایجان، خاطره کوهستان های سبز و خرم زاگرس کردستان، و هامون های عریان بلوچستان، خاطرهء اروندرود خوزستان و هیرمند سیستان، خاطرهء دشت ارژن فارس، خاطرهء حاشیه های کویر سوزان خراسان و کرمان، خاطرهء شهرک ها و دهستان های ساحلی خلیج فارس، خاطرهء کوچ عشایر دلیر و فداکار، و بطور کلی با اندیشه همهء گوشه و کنار آن سرزمین مقدس و مردم پرتلاش و پرتوان آن، چشم از جهان فرو می بندم.

به یاد داشته باشیم که صفحات تاریخ وطن ما، فراز و نشیب های فراوانی را در خود حفظ کرده است؛ ولی همچنان که حملهء اسکندر، هجوم مغول، فتنهء افغان و اشغال متعدد بیگانگان، قادر نشدند مشعل فرهنگ و تمدن باستانی ایران را خاموش کنند؛ مطمئن هستم شعله های فروزان این تمدن و فرهنگ در پرتو انوار خیره کنندهء خود بر این سیاهی اندوهبار چیره خواهد شد، و یک رستاخیز ملی افتخارات نسل حاضر را در تاریخ درخشان ایران ثبت خواهد کرد.

من سرنوشت کشور را به قانون اساسی می سپارم. این قانون اساسی ودیعهء گران بهایی است که انقلاب مشروطیت به ملت ایران ارزانی داشته است، و به همین جهت صیانت و احترام به اصول آن، که بنیان تمامیت ارضی و استقلال میهن ماست، و همچنین شالودهء حاکمیت ملی، متکی بر قومیت تاریخی و مبانی اعتقادات مذهبی مردم این سرزمین بر اساس آن استوار است، بر همه آحاد کشور از واجبات ملی است و پاسداری از آن را به پسرم تاکید می کنم.

امیدوارم او، که اینک در عنفوان جوانی است و جوهر وجودش مانند هر جوان ایرانی دیگر سرشار از غرور ملی است، با درک حقایق این تجربهء تلخ تاریخی که ملت ایران به بهای گرانی اندوخته است، پند زمانه را بیاموزد و فقط به اتکای احدیت متعال و پشتیبانی نیروی مردم و همگامی با آن، پرچم مقدس سه رنگ ایران زمین را در اهتزاز و سرافراز نگه دارد.

ولیعهد جوان را به ایزد توانا و ملت بزرگ ایران می سپارم .

این آخرین اراده من است.

 

YouTube Preview Image
under: Uncategorized
Tags: ,

Older Posts »

Categories

All Rights Reserved. | Webgah.org is provided by Web CNN Hosted by Live Hoster